دیالوگ های ماندگار رمان


دیالوگ های ماندگار احساس تنهایی

 

– تا حالا شده بین چندتا آدم نشسته باشی یهو احساس تنهایی کنی؟
جوابی نداد شاید چون فهمید منتظر جوابش نیستم. من فقط دو تا گوش برای شنیدن میخواستم:
– به آدمهای اطرافت نگاه کنی و به این فکر کنی اگر من نباشم چی به سرشون میاد؟ ناراحت میشن یا اصلا متوجه نمیشن؟ میدونی چه دردی داره وقتی ، رفتنت کسی رو ناراحت نکنه؟ مثل این میمونه بودنت خوشحالشون نکرده باشه. یا شاید مثل این باشه ساعتها به کسی با عشق خیره باشی بعد برگرده نگاهت کنه بگه “عه توم اینجا بودی؟”. اونجاست که تازه میشینی میشماری که واسه چند نفر مهمی؟ وای به روزی که هیچ کس به ذهنت نیاد.
-یا شایدم به چشمت نیاد.
برگشتم و نگاهش کردم هنوزم نگاهم نمیکرد اما نگاهم رو دید که حرفش رو توضیح داد:
– اگه واسه کسی مهم باشی اما به چشم تو نیاد چی؟ اون وقت تو میشی اون آدمی که میپرسه “عه توم اینجا بودی؟”.
راست میگفت. شاید بدتر از اینکه دلت بشکنه اینه که دل کسی رو بشکنی. اون وقت تا آخر عمرت هر چوبی که از خدا بخوری نمیدونی تاوان کدوم گناهته؟!!

#مینا_طبیب_زاده
#اما_تو_جانم_میبری



Source link

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *