دانلود رمان من عشق را سروده ام

دانلود رمان عاشقانه و زیبای عاشق شدیم


دانلود رمان من عشق را سروده ام به قلم الف صاد

مهشاد و کیوان از دو خانواده با دو فرهنگ متفاوت با هم دوست هستند و وقتی بدون اطلاع خانواده با هم بودن تصادف سختی می نمایند که مهشاد به شدت آسیب می بیند
این تصادف باعث می شود خانواده ها همدیگر را ببینند .برادر کیوان با دید منفی نسبت به مهشاد و خواهرش سعی دارد به عناوین مختلف این تصادف را معلول بی بند و باری دختر معرفی کند و از همان ابتدا با خواهر مهشاد درگیری لفظی دارد اما در ادامه نظرش تغییر می نماید

قسمتی از رمان :

مهسا قصدش این بود که کیوان را به زانو در آورد…….اما این فرو ریختن ِ دل و استرسی که به جانش افتاده بود که «مبادا کیوان ازش ناراحت باشه»ثابت می کرد که این کشش دو طرفه است….
مهسا نیز به همان شدت نظر و توجه کیوان را می خواهد و خوشش می آید….بار ِ دیگر سرش را برگرداند تا شاید چشمان ِ کیوان را شکار نماید ولی کیوان به سمت ِ چپ ِ ماشین کیهان رانده بود و پیش می رفت.حسام هم به سمت ِ راست رفت و سه ماشین در یک راستا قرار گرفتند.
مهسا آرام روی ِ صندلی برگشت و در جواب ِ لادن که پرسید«چی شد ؟؟خسته شدی؟؟»گفت:
-نه یه خورده سردم شد…..

حسام سان روف را بست تا به خیال ِ خود مهسا را از سرما دور کند.رهام با این که نسبت ِ نزدیکی با مهسا نداشت ولی به واسطه ی رفت و آمد و دوستی ِ زیاد صمیمی بودند گفت:
-مهی !!!نبینم اینجا هستی با این برادر داماد گرم بگیری ها !!!
مهسا چپ چپ نگاهش کرد . براق شد:
-چرا اونوقت ؟؟؟؟مشکلش چیه؟؟؟
رهام هم عصبی جواب داد:
-همون یه دخترمون رو بهشون دادیم بسه !تو دیگه نمی خواد جا پای پروش بذاری!!!!
مهسا با غیظ رویش را به طرف ِ شیشه چرخاند و زیر ِ لب گفت:
-انگار با گل و شیرینی اومدن التماس که میگه جا پای پروش نذار!!!
رهام هم حرص زده جواب داد:

 

دانلود این رمان از طریق بارکد خوان

[ دانلود از طریق بارکد خوان

 

مطالعه این رمان بدون نیاز به دانلود

من عشق را سروده ام

 



Source link

دانلود رمان زندگی مهرسا | یک رمان

1Roman


دانلود رمان زندگی مهرسا

 

 

 

خلاصه:

دانلود رمان زندگی مهرسا چند روزی از سال جدید گذشته بود .. هنوز تعطیلات سال نو تموم نشده بود .. فکرش رو هم نمی کرد که تو سال جدید ممکنه به این حد سختی انتظارش رو بکشه .. تنها تو اتاقش نشسته بود . خسته بود … از همه چیز . شاید باید گفت بریده بود . از زندگی از این تنش یا شاید از این همه تلاش واسه پیدا کردن یه راهی … در

پیشنهاد می شود

دانلود رمان متاهل 

دانلود رمان پلیس های دردسرساز

دانلود رمان لیلی بی وفا 

تمام این سال ها سعی می کرد قوی باشه و بتونه واسه مشکلاتش یه راه حل پیدا کنه .

اما گویا پیدا کردن یه راه حل به این آسونی هم که فکر می کرد نبود .

سخت بود … همه چیز دست به دست هم داده بود برای نابود کردن رویاهاش .

اما با این همه خستگی باز هم نمی خواست پا پس بکشه .

نمی خواست کنار بکشه و بزاره کارها به روال عادی خودش پیش بره ..

. با همه اینها باز هم ناامید نشده بود . براش خیلی سخت بود که دوباره امید داشته باشه

با امید جلو بره .

دانلود رمان زندگی مهرسا

می دونست حالا که به این جا رسیده سخت تر از این ها هم نمیشه .

سن سال زیادی نداشت . تجربه زیادی هم نداشت .

اما آرزو های زیادی داشت . دوست داشت زندگی کنه . زندگی خوب .

.. نه به این روال و به خواست و نظر دیگران .

چیزی کم نداشت .

البته از لحاظ مالی چیزی کم نداشت .

اما مهم ترین چیز زندگیش رو نداشت .

باید همیشه می پذیرفت .

همه تصمیمات زندگی بهش تحمیل شده بود .. خسته بود حالش گرفته .

دیگر نای برای گریه کردن نداشت . دوست داشت تواتاقش بمونه و فکر کنه .

به این که چه کار می تونه انجام بده … به این که چگونه می بایست جلوشون بایسته .

اما حتی فکر کردن به این موضوع هم براش سخت بود .

ایستادن جلوی اون ها . مگه امکانش موجود بود .

بیشتر مواقع زندگیش در حال انجام دادن این کار بود . اما این بار … این بار با همه مواقع فرق می کرد .

این بار با موضوع دانشگاه فرق می کرد .

این بار با موضوع انتخاب رشته فرق می کرد . این بار سخت تر از چیزی بود

که تا به حال براش جنگیده بود . اما ارزش جنگیدن داشت .

دانلود رمان زندگی مهرسا

این طور نمی شد .. می بایست کاری انجام بده . هم این طور که تا به حال واسه ارزوهاش جنگیده بود .

این بار هم می بایست کاری انجام میداد . دوست داشت داخل اتاقش می موند

به افکار نا به سامانش سامان میداد . اما حتی حق این تصمیم رو هم نداشت امکان نداشت زمانی که اعضای خانواده در حال صرف شام بوده اند این اجازه رو به اون می دادند که داخل اتاقش باشه …

نام او سرشار از مهر بود … اما افکار خانواده اش برای او مهری قائل نبوده اند …

همیشه در حال بحث دعوا خانواده اش رو دیده بود .

مهرسا حتی برای داشتن جایگاه فرزندی خود در خانواده هم می بایست تلاش میکرد .

جایگاهی که پسران آن خانواده از بدو تولد آن را داشتند .

اما مهرسا با بیست سه سال سن هنوز برای داشتن آن حسرت میخورد . از فکر خیال زیاد روی تخت اتاقش دراز کشیده بود و به سقف نگاه می کرد .

 

پیشنهاد می شود

رمان فرزند خاموش | Fatemeh.M 

رمان اسارت مکافات | دیلان شریفی

رمان حد طوفان | ف.سین 



Source link

دانلود رمان خودم را به آتش کشیدم

1Roman


دانلود رمان خودم را به آتش کشیدم

 

 

خلاصه:

دانلود رمان خودم را به آتش کشیدم  وقتی کسی می پرسد چند بار در زندگی عاشق شده ای خنده ام می گیرد، چون باور ندارم کسی بیشتر از یک بار بتواند عاشق شود. نفرات بعدی یا به پندار بعضی ها عشق های بعد، تنها آدم هایی هستند که به جبر روزگار وارد زندگیت می شوند و گاهی انسان آن قدر به آن ها وابسته می شود که خود را قانع می کند که دوباره عاشق شده

پیشنهاد می شود

دانلود رمان میشا دختر خوناشام

دانلود رمان عروس جن

دانلود رمان فراموشی مادربزرگ

است. البته گاهی دوست داشتن می تواند فراتر از عشق باشد

چون عشق کور است، اما دوست داشتن عمیق، حسی است که با دانستن

و آگاهی از معایب طرف مقابل او را همان گونه می پذیری، در حالی که در عشق

چنین گذشتی وجود ندارد و عاشقو معشوق خود را فرا زمینی و فرشته می دانند.

رمان “خودم را به آتش کشیدم”داستان عشقی اساطیری و عمیق بین دختری

به نام ستاره و جوانی به نام امیر است که در راه عشق با موانع و مشکلات بسیاری

مواجه می شوند؛ ستاره تک دختر یک خانواده متوسط از پدری ارتشی

و مادری معلم است دختری مغرور و زیبا که در نوجوانی علیرغم مخالفت خانواده

به اصرار با جوانی لاابالی ازدواج می کند و بعد از این که متوجه اعتیاد

دانلود رمان خودم را به آتش کشیدم

  او می شود بعد از سه سال زجر و کشمکش بالاخره از او جدا شده

و با کوله باری از دردهای روحی و شکست های عاطفی به خانه پدری باز می گردد.

دختری بیست و یک ساله که در اوج زیبایی و جوانی، بسیار منزوی و مردم گریز شده است

اما با تلاش خانواده و جلسات متعدد روانشناسی بالاخره از لاک خود بیرون می آید

و در این بین با آشنائی با امیر زندگیش به کلی متحول می شود و…

بچه ها که خوابیدن به اتاق خواب پیش بهروز برگشتم طی مشاجره ای

که چند دقیقه قبل با هم داشتیم هنوز اعصابم داغون بود دفتر شعرمو توی

بغلم فشردم و وارد اتاق شدم نوشته ها و بهم ریختگی اخلاقم بازم باعث شده بود

دعوامون بشه. دمر روی تخت افتاده بود می دونستم که خودشو به خواب زده

دانلود رمان خودم را به آتش کشیدم

برعکس رفتار مردونه و پخته همیشگیش وقتی قهر می کرد عین بچه ها لوس می شد.

دلم براش سوخت آخه همش تقصیر من بود که هیچ وقت شجاعت گفتن حقیقتو نداشتم

رفتم جلو و پتو رو روش کشیدم خواستم برگردم که دستمو گرفت و نشست و گفت:

– ستاره تو که می دونی چقدر دوست دارم چرا بعضی اوقات این قدر بد خلق و عصبی میشی

؛ بعضی وقت ها فکر می کنم تو از زندگی با من پشیمونی!

دستمو رها کرد و دستی توی صورتش کشید و با لکنت ادامه داد:

– اگه چیزی توی این زندگی اذیتت می کنه به من بگو!

بعد نفسشو بی حوصله فوت کرد و با کلافگی گفت:

دانلود رمان خودم را به آتش کشیدم

– نکنه! نکنه اصلا از ازدواج با من… !

دستمو روی لبش گذاشتم و لبه تخت نشستم و در حالی که توی نور کم آباژور

به چشم های از گریه سرخ شدش نگاه می کردم گفتم:

– نه! نه عزیزم! این چه حرفیه؛ مشکل خود منم! شاید یه روز شجاعت گفتنشو پیدا کنم

دیگه نتونستم حرفمو ادامه بدم، با شرم سرمو پایین انداختم با دستی که به شدت می لرزید

چونمو بالا گرفت و با چشم هایی که

 

پیشنهاد می شود

رمان خفته در کالبد ها | fateme078

 رمان شاهزاده گمشده | mona.n 

رمان گناهی از جنس بی گناهی | دنیا هاشمی



Source link

دانلود رمان جدید و بسیار زیبای پلاک پنهان

دانلود رمان عاشقانه و زیبای عاشق شدیم


دانلود رمان مذهبی اجتماعی پلاک پنهان

خلاصه :

سمانه دختری مهربان و فعال در عرصه های فرهنگی سیاسی دانشگاه به دلیل رابطه فامیلی با یکی از مردان خانواده هدف انتقام گروه

خلافکاری می شود،این سبب می شود که در انتخابات اتفاقی دور از انتظار برایش اتفاق بیفتد

 

 

قسمتی از رمان :

ــ سمانه بدو دیگه
سمانه در حالی که کتاب هایش را در کیفش می گذاشت، سر بلند کرد و چشم غره ای به صغرا رفت:

ــ صغرا یکم صبر کن ،میبینی دارم وسایلمو جمع میکنم

ــ بخدا گشنمه بریم دیگه تا برسیم خونه عزیز طول میکشه

سمانه کیفش را برداشت و چادرش را روی سرش مرتب کرد و به سمت در رفت:
ــ بیا بریم

هر دو از دانشگاه خارج شدند،امروز همه خونه ی عزیز برای شام دعوت شده بودند دستی برای تاکسی تکان داد که با ایستادن ماشین سوار شدند،
سمانه نگاهی به دخترخاله اش انداخت که به بیرون نگاه می کرد انداخت او را به اندازه ی خواهر نداشته اش دوست داشت همیشه و در هر شرایطی کنارش بود و به خاطر داشتنش خدا را شکر می کرد.

ــ میگم سمانه به نظرت شام چی درست کرده عزیز؟
سمانه ارام خندید و گفت:
ــ خجالت بکش صغرا تو که شکمو نبودی!!
ــ برو بابا
تا رسیدن حرفی دیگری نزدند
سمانه کرایه را حساب کرد و همراه صغرا به طرف خانه ی عزیز رفتند.

 

رمان مذهبی پلاک پنهان

 

دانلود رمان جانم میرود به قلم فاطمه امیری

 

رمان های پیشنهادی ما برای شما

دانلود این رمان از طریق بارکد خوان

[ دانلود از طریق بارکد خوان

 

مطالعه این رمان بدون نیاز به دانلود

پلاک پنهان



Source link

دانلود آهنگ کردی شاد برای عروسی بصورت یکجا (قدیمی و جدید)

آهنگ کردی شاد


آهنگ کردی شاد

موسیقی کردی یکی از قدیمی ترین و اصیل ترین موسیقی های ایرانی و شرقی است که مادر موسیقی بشمار می آید. این موسیقی بصورت مدرن و کلاسیک می باشد که هر کدام دارای انواع شاخه های مختلف است.

موسیقی کردی از شیوه ها و اواز های مختلف ساخته شده که شامل: چمری ، لاووک ، حیران ، هوره ، سیاه چمانه ، بیت و بند کوردی می باشد.

موسیقی کردی هشت دستگاه اصلی ماهور ، نوا ، شور ، همایون ، سه گاه ، چهارگاه و راست پنج گاه و دستگاه اصفهان می باشد.

ساز ها

ساز هایی که در این موسیقی بکار میرود شامل : نی ، سرنا ، دف ، تنبک ، تنبور ، نایه ، دهل ، کمانچه ، شمشال
، دیوان می باشد.

خوانندگان مشهور موسیقی کردی

این سبک از موسیقی خوانندگان مشهوری بنامی دارد:
سهراب پورناظری ، کیخسرو پورناظری ، حسن زیرک ، شوان پرور ، قادر عبدالله‌زاده ، مظهر خالقی ، ناصر رزازی ، اردشیر کامکار ، اردوان کامکار ، سید علی‌اصغر کردستانی ، سید خلیل عالی نژاد ، بیژن کامکار ، حسن کامکار ، قشنگ کامکار ، شهریار جمشیدی ، محمد ماملی ،علی‌اکبر مرادی ، مجتبی میرزاده ، شهرام ناظری ، شهریبان کردی ، کیهان کلهر ، حشمت‌الله لرنژاد ، عثمان هورامی ، عباس کمندی

رقص کردی

گونه از رقص های اصیل ایرانی است که با آهنگ کردی اجرا می شود ودر کردی به “هه‌لپه‌رکی یاهه‌لپه‌رین” معروف است که به معنی حمله کردن می باشد.

هه‌لپه‌رکی دارای هفت ریتم اصلی می باشد که با با همراهی اجرا کنندگان با ریتم آرام شروع و با ریتم تند و هیجانی پایان می یابد.

مشخصات آهنگ
نام مجموعه : آهنگ کردی شاد
فرمت: mp3
کیفیت: ۳۲۰ ، ۱۲۸
زمان: ۵ دقیقه (میانگین)
حجم: ۷٫۵ مگابایت (میانگین)
منتشر کننده: پونل
این مجموعه آهنگ ها در زمستان ۹۷ بروز شده وآهنگ های جدید بزودی قرار خواهد گرفت

 



Source link

دانلود رمان نفسی برای نفس کشیدن

1Roman


دانلود رمان نفسی برای نفس کشیدن

 

 

خلاصه: 

دانلود رمان نفسی برای نفس کشیدن  _ رمان درباره دختریه به اسم نفس که توی ۷ سالگی در اثر آتش سوزی مشکل تنفسی پیدا می‌کنه و بعد از ۱۰ سال هنوز هم با کپسول هوا نفس می‌کشه. فکر کردن به گذشته و خاطرات آتش سوزی باعث بدتر شدنه حال نفس می‌شه. با این حال خانواده‌اش دنبال راهی می‌گردن تا او رو از گذشته دور کنن تا اینکه…

 

این رمان اختصاصی سایت یک رمان است.

 

 

پیشنهاد می شود

دانلود رمان میشا دختر خوناشام

دانلود رمان عروس جن

دانلود رمان فراموشی مادربزرگ

 

 

قسمتی از رمان :

با دردی که توی قفسه‌ی سینم پیچید از خواب پردیم. نفسم بالا نمی‌اومد. از روی تخت بلند شدم و ماسک اکسیژنم رو که به یه کپسول وصل بود رو گذاشتم روی دهنم، با صدایی که از ته چاه می‌اومد مامانم رو صدا زدم.
-مامان؟
خبری نشد. آروم از اتاق زدم بیرون و دوباره صداش زدم.
-مامان؟
در اتاق با شدت باز شد و مامان از اتاق اومد بیرون.
مامان: چی شده؟ خوبی؟
-آره مامان خوبم.
به کپسولم اشاره کردم و گفتم که ممکنه تموم بشه. مامان هم گفت به بابا میگه تا برام کپسول جدید بیاره.
رفتم توی سالن نشستم. همه جا تاریک بود. به ساعت نگاه کردم، ۲ نصف شب بود. مامان بعد از اینکه مطمئن شد حالم خوبه رفت خوابید ولی قبلش پدرم رو بیدار کرد تا بره و کپسول جدید برام بیاره.توی تاریکی غرق بودم.چشمام رو بستم. سرم رو به پشتیه مبل تکیه دادم و فکر کردم، به زندگیم، زندگی که ۱۰ ساله تغییر کرده. هفت سالم بود که توی مدرسه اتصالی برق به وجود اومد و باعث آتیش سوزی شد. خیلی‌ها جونشون رو از دست دادن.

 

 

پیشنهاد می شود

رمان خفته در کالبد ها | fateme078

 رمان شاهزاده گمشده | mona.n 

رمان گناهی از جنس بی گناهی | دنیا هاشمی



Source link

دانلود رمان سرگذشت یک شبح

1Roman


دانلود رمان سرگذشت یک شبح

 

 

خلاصه:

دانلود رمان سرگذشت یک شبح _ داستان درباره‌ی یه پسر سیزده ساله به اسم انرونه که مجبور می‌شه به خاطره نجات پسر عموش جیمی، پا به دنیای تاریکی بذاره و از زندگی انسانیش خداحافظی کنه؛ اما آیا می‌تونه جیمی رو نجات بده؟

 

این رمان اختصاصی سایت یک رمان است.

 

 

پبشنهاد می شود

دانلود رمان اشکِ عشقِ آتشین

دانلود رمان فاصله ی جانبی

دانلود رمان زرد

 

 

مقدمه :
اسم من انرونه و برادری به اسم جک دارم. ما تو خانواده ای خیلی خوشبخت زندگی می‌کردیم و همیشه خوشحال بودیم. روزی اتفاق خیلی بدی افتاد؛ اتفاقی که باعث شد من از خانواده ام دور بشم و سرنوشتم رو به سمت تاریکی ادامه بدم. حالا داستان من از اینجا شروع می‌شه؛ البته نه مثل فیلم های ترسناک که با صدای باد یا خفاش ها شروع می‌شه، از صبح یکی از روز های تابستون شروع می‌شه.

 

 

قسمتی از رمان :

صبح خیلی خوبی شروع شده؛ چون قراره عصر من و خونواده ام با عموم به گردش بریم. دیشب مامان و بابا
به من و جک گفتن که بعد از اینکه ما به سرکارمون می‌ریم، پسر عموتون جیمی پیش شما میاد تا با هم بازی کنید. خودتون هم خوب می‌دونید که عمو و زن عموتون با من و پدرتون به سر کار میان و جیمی تو خونه تنها می‌شه. به همین دلیل، ما توافق کردیم که فردا جیمی پیش شما بیاد و تا غروب که ما بر می‌گردیم، باهم بازی کنید و بعدش هم به گردش بریم.
مامان و بابا همیشه به من سفارش می‌کردن که مراقب جیمی باشم تا اتفاقی براش نیفته، اما من نمی‌تونستم مراقب جیمی باشم، چون اون همیشه دوست داره من و جک رو اذیت کنه. به هر حال، باید ازش مراقبت می‌کردم. 

 

 

پیشنهاد می شود

 رمان شاهزاده ی گدا | ستاره حقیقت جو

رمان کاش نبودم | مهلا جعفری 

رمان به دنبال انتقام | Mahbanoo_A



Source link

داستان کوتاه یک نفر که مینویسد به قلم مریم گلمحمدی

دانلود رمان عاشقانه و زیبای عاشق شدیم


داستان صوتی یک نفر که مینویسد به قلم  مریم گل محمدی برنده مسابقه نویسندگی انجمن دی ماه ۹۷

از کابین آسانسور خارج شدم و سمت بخش کودکان به راه افتادم. عادت کرده بودم هر روز به آن جا بروم و اندک زمان استراحتم را با کودکان بیمار سپری کنم. بودن در میان آن فرشته های زمینی، خستگی را برایم بی معنا می کرد.
خانم توکل -پزشک شیفت- با سگرمه هایی در هم خیره ام شده بود. می دانستم دل خوشی از من ندارد و معتقد است پا به حریم شخصی اش می گذارم و نظم بخشش را بر هم می زنم اما

برایم اهمیتی نداشت. مهم همکاران دیگر و البته بچه ها بودند که همگی مرا دوست داشتند.
لبخندی تحویل خانم توکل دادم و از کنارش گذشتم. خود را به اتاق بازی بچه ها، یا همان میعادگاه هر روزه ام رساندم. به محض ورودم، صدای شادی بچه ها بلند شد. انگار گل از گل‌شان شکفت.
دست هایم را از هم باز کردم و آغوش به روی دوستان کم سن و سالم گشودم.
هر ده کودک را در آغوش گرفتم و سرهای بی مو و تراشیده‌شان را بوسیدم.
المیرا که پرستار مراقبتی بود جلو آمد و مقابلم ایستاد. با همان خنده و شرم هر روزه گفت: حواست هست دیگه؟

برنده مسابقه نویسندگی انجمن دی ماه ۹۷

خنده ای کردم و با سر جوابش را دادم. المیرا هم به رسم تشکر، بوسه ای به روی گونه ام کاشت و با عجله بیرون رفت. حالا بعد از گذشت چندین ماه کار در آن بیمارستان، می توانستم حدس بزنم

که این ذوق زدگی های المیرا از رفتن من، برای چه است؛ البته این امر آشکار بود و حتی بچه ها هم می دانستند المیرا فقط به دنبال فرصتی‌ست تا با نامزدش صحبت کند و رویای آینده‌شان را برایش ببافت.
با کشیده شدن دستم،‌ چشم از جای خالی المیرا گرفتم و به احسان شش ساله خیره شدم. از دیدن کبودی کنار شقیقه اش که جای آنژیوکت های شیمی‌درمانی بود، قلبم به درد آمد اما با این

حال لبخند بر لب نشاندم. می دانستم پسرک خجالتی تر از آن است که بخواهد خواسته اش را عنوان کند، پس خودم پیش‌دستی کردم و با مهربانی پرسیدم: بریم دزد و پلیس؟!

برنده مسابقه نویسندگی انجمن دی ماه ۹۷

احسان که منتظر شنیدن این حرف بود، “آخ جون”ی گفت و دوان دوان سمت ماشین پلیسش رفت. نگاهی به باقی بچه ها انداختم، همه مشغول بازی بودند. با خنده و انرژی که از دیدن شادی‌شان

گرفته بودم، سمت احسان حرکت کردم و طبق معمول نقش دزد بدجنس را بر عهده گرفتم. شاید اگر یکی از آشناها مرا در چنین وضعیتی می دید، به سخره ام می گرفت و “دیوانه” خطابم می کرد؛

اما هیچ کس به جز خودم نمی دانست که این دخترک بازیگوش و خندان، مریم آرام و سرد آن ها نیست؛ اصلا آن مریم راهی به این اتاق نداشت. جلد آن مریم عبوس را همراه با غم و غصه هایم کنار

در می گذاشتم و به داخل می آمدم. بودن در آن جا و شنیدن صدای خنده ی بچه ها، برایم حکم بهشت خداوندی را داشت؛ و نمی خواستم به هیچ عنوان از آن جا رانده شوم.

بعد از گذشت دو ساعت بازی و تفریح، همگی خسته و خواب آلود شده بودند و دیگر خبری از آن هیاهوی اولیه نبود. بچه ها را تا اتاقشان راهنمایی کردم. موقع خروج از اتاق دخترها، نفس با آن

چشم ها و لحن خواب آلودش گفت: خاله، منم می خوام بزرگ شدم مثل شما خانم دکتر مهربونی بشم.

برنده مسابقه نویسندگی انجمن دی ماه ۹۷

دلم غنج رفت و سر نفس را با عشق بوسیدم.
با انرژی‌ای مضاعف از اتاق بیرون آمدم. بی اختیار یاد کودکی خودم افتادم. روزهایی که سودای پزشک شدن را در سر می پروراندم و در خلوت طبیب عروسک هایم می شدم و مداوایشان می کردم.
آن قدر با این رویا زندگی کردم تا بالاخره توانستم جامه حقیقت بر تن رویاهایم بپوشانم و خانم دکتری شوم که همیشه آرزویش را داشتم.
در تمام این چند سال پزشک شدن، لحظه ای از این آرزو و رویایم پشیمان نشدم و بالعکس، روز به روز عاشق تر می شدم و محال بود لذت نجات جان آدم ها و شاد کردن چندین خانواده را به دیگر لذت ها

ارجحیت بدهم؛ به خصوص هیجان و شیرینی بودن در کنار بچه ها را به هیچ عنوان نمی توانستم رها کنم و خدا را همیشه شاکر بودم که چنین سِمتی را لایقم دانسته و اجازه ی خوشحال کردن دل بندگانش را به من داده.
سختی های زیادی هم داشتم. گاهی آن قدر خسته می شدم که نای برگشتن به خانه را نداشتم و دلم می خواست همان جا بمانم و روی تخت بیماری بخوابم، یا بعضی اوقات به خاطر شیفت کاری از

برنده مسابقه نویسندگی انجمن دی ماه ۹۷

مهمانی ها و دورهمی های دوستانه و خانوادگی جا می ماندم اما تمام این ها را به جان می خریدم چون پزشک شدن انتخاب خودم بود و باید به پای تمام تلخی ها و شیرینی هایش می ماندم.
سختی های زیادی هم داشتم. گاهی آن قدر خسته می شدم که نای برگشتن به خانه را نداشتم و دلم می خواست همان جا بمانم و روی تخت بیماری بخوابم، یا بعضی اوقات به خاطر شیفت کاری از

مهمانی ها و دورهمی های دوستانه و خانوادگی جا می ماندم اما تمام این ها را به جان می خریدم چون پزشک شدن انتخاب خودم بود و باید به پای تمام تلخی ها و شیرینی هایش می ماندم.

همچنین نسخه صوتی این داستان زیبا رو میتوانید از لینک زیر تهیه فرمائید

www.romankade.com/1397/11/09/داستان-صوتی-یک-نفر-که-مینویسد/

 

مطالب پیشنهادی ما به شما



Source link

داستان صوتی یک نفر که مینویسد

دانلود رمان عاشقانه و زیبای عاشق شدیم


داستان صوتی یک نفر که مینویسد به قلم  مریم گل محمدی برنده مسابقه نویسندگی انجمن دی ماه ۹۷ با اجرای شعله آزاد

از کابین آسانسور خارج شدم و سمت بخش کودکان به راه افتادم. عادت کرده

بودم هر روز به آن جا بروم و اندک زمان استراحتم را با کودکان بیمار سپری کنم.

بودن در میان آن فرشته های زمینی، خستگی را برایم بی معنا می کرد.
خانم توکل -پزشک شیفت- با سگرمه هایی در هم خیره ام شده بود. می دانستم

دل خوشی از من ندارد و معتقد است پا به حریم شخصی اش می گذارم و نظم

بخشش را بر هم می زنم اما برایم اهمیتی نداشت. مهم همکاران دیگر و البته

بچه ها بودند که همگی مرا دوست داشتند.
لبخندی تحویل خانم توکل دادم و از کنارش گذشتم. خود را به اتاق بازی بچه ها،

یا همان میعادگاه هر روزه ام رساندم. به محض ورودم، صدای شادی بچه ها بلند شد.

انگار گل از گل‌شان شکفت…

ادامه این داستان زیبا رو میتوانید از لینک زیر مطالعه فرمائید :

 

www.romankade.com/1397/11/09/داستان-کوتاه-یک-نفر-که-مینویسد-به-قلم-مر/

 

 

داستان کوتاه یک نفر که مینویسد

Update Required To play the media you will need to either update your browser to a recent version or update your Flash plugin.

 

مطالب پیشنهادی ما به شما

 



Source link

دکلمه صوتی دود

دانلود رمان عاشقانه و زیبای عاشق شدیم


دکلمه صوتی دود با صدای زهرا حشم فیروز و به قلم رقیه امجدیان

حالت را نمی فهمند .‌‌‌..
کبریت را بِکش
بر سیگارت بِدَم
زندگی را دود کن
اینجا کسی حالت را نمی فهمد
دنیا پر از آدم های مُرده شده است
حالت را نمی فهمند …
تو اسیر شده ای در سرزمینِ انجماد
انقدر نپرس که کی آزاد میشوی !!!!
حقیقت هیچ گاه خوشایند نخواهد بود .
زندگی را دود کن یا با دود ، زندگی کن .
اینجا تو را نمی فهمند …
و افسوس که راهی برای فرار نیست .
تو محکومی ، محکوم به یغما رفتن .
آنقدر اینجا میمانی که هوای پرواز از سرت بیفتد .
اصلا چه معنا دارد
پرنده ی قفسی ، فکر آزادی بر سرش بزند .
خود را به دست تقدیر بسپار و در تقارن زندگی و سیگارت خود را دود کن .
اینجا تو را نمی فهمند همانطور که پرنده های قبل از تو را نفهمیدند .
دیگر دَم از رفتن نزن و گرنه پرهایت را خواهند چید و بر تنت موم خواهند کشید .

#نویسنده : رقیه امجدیان

 

 

 

 

 

Update Required To play the media you will need to either update your browser to a recent version or update your Flash plugin.

 

مطالب پیشنهادی ما به شما

 



Source link