دانلود رمان عشق یعنی تو

1Roman


دانلود رمان عشق یعنی تو

 

 

 

خلاصه:

دانلود رمان عشق یعنی تو وقتی احساسات عوض شوند،زندگی تباه می شود،نگاه ها عوض می شود،دنیایی به هم می ریزد و آدم ها هم… امان از این تغییر ناگهانی آدم ها‌… همیشه می گویند:زمین گرد است.  زمین گرد است یا زمان؟! وای پس چرا نمیاد؟ همین‌طور که منتظر بودم،در باز شد. بدون این که ببینم کیه،با ماهیتابه به سر طرف کوبیدم

پیشنهاد ما به شما

دانلود رمان عروس اجباری

دانلود رمان بازگشت ارباب جوان

دانلود رمان آیدا و مرد مغرور

با صدای ناله بلندی چشمام و باز کردم:آی خدا سرم!

با چشم‌های گرد به سامیار نگاه کردم که دستشو رو سرش گذاشته بود.

-داداش تو این جا چی کار می‌کنی؟

غضبناک نگاهم‌کرد و گفت:ساینا این چه کار احمقانه‌ای؟برا چی با ماهیتابه تو سرم زدی؟!

عقلت‌و از دست دادی؟

قیافه مظلومی به خودم گرفتم و گفتم:داداش به خدا می خواستم آوید و بزنم؛صبح همش اذیتم می‌کرد.

زیر لب گفت:حالا فدا سرت،آوید می کشمت!

دانلود رمان عشق یعنی تو

تو بالکن نشسته بودم.

فنجان قهوه ام‌ و نزدیک لبم بردم‌،مزه تلخش باعث شد صورتم جمع بشه.

فنجان و رو عسلی گذاشتم و به منظره روبروم خیره شدم.

از رو صندلی بلند شدم و داخل رفتم.

آویسا رو به تلویزیون نشسته بود و کارتون عصر یخبندان‌ و نگاه می کرد.

خدایا،این دختر بیست و سه سالشه ها!

ولی خب خودمم عاشق این کارتونم!

پریدم کنارش و مشتاقانه تماشا کردم.

از زبان ماتیار

تا همین چند ساعت پیش با سامیار اینا سر زمین و ساختمون بودیم.

سامیار با همون اخم همیشگیش گفت:اینم از اولین آپارتمان مسکونی تو اصفهان،امیدوارم تا آخر همین طور پیش بره.

راتین:لفظ قلمت تو حلق آوید!

آوید خیز برداشت:که تو حلق من؟آره؟

راتین هم با خونسردی گفت:آره گیر کنه،هیچ رقمه از گلوت پایین نره!

با بلند شدن آوید،راتین خودشو بغل سامیار انداخت.

منم‌ یه گوشه به شیطنت های ذاتی راتین و آوید می‌خندیدم‌.

از خنده زیاد‌ دل درد گرفته بودم.

راتین که چشمش به من افتاد،با عشوه به سمتم راه افتاد.

با خنده گفتم:یا خدا،خودم و به خودت سپردم.

دانلود رمان جدید عشق یعنی تو

چون شرکتی نبود که بریم نقشه ها رو بررسی‌ کنیم،خونه سامیار اینا رفتیم.

ماشینو پارک کردم و با راتین پیاده شدیم.

پشت سر آوید به سمت واحدشون حرکت کردیم. هر چه به واحدشون نزدیک تر می شدیم،صدای آهنگی زیاد تر می شد.

چه آهنگی،یادم باشه از آوید بگیرمش،جون می‌ده واسه پارتی!

سامیار که متوجه شده بود این صدا از واحد خودشونه،در و باز کرد و با آوید اولین قدمو که گذاشتن،خشک شدن!

فکر کنم آوید توانایی‌ پلک زدنو از دست داد.

واسه دیدن داخل کنجکاو بودم،اما خب زشت بود داخل خونه سرک بکشم.

بلاخره کنجکاوی(همون فضولی خودمون)بر غرور پیروز شد و به داخل نگاه کردم.

با کنجکاوی نگاهم و به داخل خونه سوق‌دادم تا منشاً حیرتشون و بفهمم،که چشمم به ساینا و آویسایی که در حال رقص بودن،دوخته شد.

ناخوداگاه از نوع حرکات ساینا با آهنگ خارجی،نیشم شل شد.

با تیله های مشکیم،جز به جز حرکاتش و زیر نظر داشتم.

تو حال‌و هوای خودم بودم که احساس گردنم گردنم سوخت!

با عصبانیت برگشتم که با قیافه خندون راتین مواجه شدم.

دستم‌ و مشت کردم تا بزنمش ولی چهره درهم سامیار مانعم کرد‌،دلیل ناراحتیش مشخص بود؛

اون دوست نداشت من و راتین خواهراش و در حال رقص ببینیم‌،هر چه قدر هم دوستای صمیمیش باشیم،باز هم نامحرمیم.

ولی خب سامیار زیادی غیرتی بود.

یه کم دیگه راجع به نقشه ها حرف زدیم و راهی خونه شدیم.

پیشنهاد می شود

 رمان دُژَم | khiyal.rad 



Source link

دکلمه صوتی زیبای صدای باران

سکوت-سایت رمانکده


دکلمه صوتی صدای باران با صدای آیلار بلندطلب  و به قلم زهی حیدری

“باران” را دوست دارم…!
از بدو باریدنش دستانم را میگیرد و کل شهر را با من قدم میزند.
“پاییز” را دوست دارم…!
چون او هیچ وقت هوایِ نابِ پاییز را از دست نمیدهد و اوج احساساتش را در این فصل صرفِ من میکند.!
“موهایم” را دوست دارم…!
چون او به خاطرشان با باد درگیر میشود و غیرتی شدنش را به رخم میکشد!
“فصل ها”را دوست دارم…!
اما پاییز جگر گوشه ام شده.!!
من همه چیز را دوست دارم…
چون او را دارم.!
چون او را دوست دارم.!

#زهی_حیدری

 

 

 

 

 

رمان ها و داستان های صوتی

دسترسی به کانال تلگرامی دکلمه های صوتی جهت دسترسی کلیک کنید

 



Source link

دانلود رمان تزویر

سکوت-سایت رمانکده


دانلود رمان عاشقانه تزویر به قلم الف صاد

خلاصه ای از رمان :

فرزاد پسر ساده ای است که در شهر کوچکی زندگی می کند و چون پدرش در آن شهر سرشناس است‌همیشه از جنس مخالف دوری کرده
عاشق دختر خاله اش می شود ولی جواب منفی می گیرد …او خانواده را در این جواب مقصر می داند و

زمینه برای ورود دختری که نه خودش ونه خانواده اش خوشنام نیستن مهیا میشود
نیره از سادگی فرزاد سوءاستفاده می کند و او را به دام می اندازد
تزویر تقابل سادگی و دو رویی
و تقابل خیر و شر است

 

دانلود رمان تزویر

 

دانلود رمان حباب رنگی

 

قسمتی از رمان :

امروز هم مثل دو سالِ گذشته تو اداره نشسته بود و منتظر که نامه ای بیاد تا تایپ کنه. می دونست همین که

این تو این اتاقِ کوچیک و پشتِ این میز و با این صندلی ناراحت نشسته رو باید مدیون پارتی بازیِ فامیلِ دور باشه که

رو انداختنُ خواهش های مادرش رو قبول کرده و این شغل رو براش دست و پا کرد، تا الان دست زیر گونش با سیستم مشغول ِ بازی باشه.
در روز شاید چهار یا پنج نامه تایپ می کرد که نشون دهنده این باشه تو این اداره پولِ یا مفت نمی گیره ُ کارِ مفیدی

انجام میده.!وقتی هم که منتظر بود تا نامه بیارن با بازی که خودش رو سیستم نصب کرده بود ،البته پنهان بود خودش

رو مشغول می کرد.
بعضی او قات هم تو آروزهای دور ودرازش که بعضاً به نظرش نا ممکن می اومدند، غرق می شد.یکی دوتا از این

آرزو ها خیلی شدیدتر خودشون رو نمایان می کردند و باعثِ خیال پردازیش می شدند.
یکی از آرزو هاش این بود که از این اتاق خلاصی پیدا کنه و با ارتقاء شغل به طبقه بالا بره و حداقل منشیِ مدیرعامل بشه

 

 

بخش دلنوشته های عاشقانه و بسیار زیبای سایت رمانکده



Source link

داستان کوتاه شرمنده ام آقا

سکوت-سایت رمانکده


داستان کوتاه شرمنده ام آقا به قلم عطیه شکری

من باید خوش حال بشم که تصادفی طلبیده شدم.
قبل از آن که مرد میانسال را در خم کوچه گم کنم، آخرین کلماتش را شنیدم:
تصادفی نیست جوون؛ خدا از قبل برای اومدنت برنامه چیده.
وقتی به خودم آمدم که در مقابل در نیم باز خانه ایستاده بودم.
به نظرم این مسیر کوتاهی که طی کرده بودم در زمان برگشتم اندکی کشدار تر شده بود.
– وا، امیر چرا خشکت زده؟!
به سمت صدای دل گرم کننده ی مادرم چرخیدم.
وقتی حال آشفته ام را دید به گونه اش چنگی انداخت و پرسید:
چی شده مادر؟! چه بلایی سرت اومده؟
دستی به پیشانی کبودم کشیدم و جوابش را در آرامش کامل دادم:
چیزی نیست، با صاحبکارم دعوام شد یه کم درگیر شدیم.
برق اشکی در چشمانش حلقه زد، قلبم را آزرد.
– مادر برات بمیـ…
با غیض حرفش را بریدم:
خدا نکنه؛ در ضمن قحطی کار نیومده که. به امید خدا یکی بهترش رو پیدا می کنم.
دستم را پشت کمرش گذاشتم و وادارش کردم تا وارد خانه شود، در همان حال گفتم:
راستی مامان، امشب می خوام برم هیات جوانان علی اکبر.
تبسمی کرد و گفت:
خیر باشه؟!

داستان کوتاه

– خیره مامان، خیره. فقط بریم شام بخوریم که من زودتر برم به دسته اشون برسم!
شور و اشتیاق هیات رفتن چنان مرا به وجد آورده بود گویی بار اولیست که می خواهم آن را تجربه کنم.
خودم هم از این همه شوق سر در نمی آوردم!
بعد از صرف شام، لباس عزا به تن کردم و عزم رفتن سر دادم.
همان طور که خود را به در حیاط می رساندم اهل خانه را از رفتنم مطلع کردم:
مریم، مامان، من دارم می رم خداحافظ.
در را باز کردم که صدای مادر مرا از رفتن منصرف کرد. به سویش چرخیدم و منتظر ماندم تا خواسته اش را بگویید.
چشمانش لرزان بود، دستش را بلند کرد و چپیه ی سبز رنگی را به دور گردنم انداخت و لب زد:
بیا چپیه ی بابات رو بنداز دور گردنت!

داستان کوتاه

دستی به چپیه کشیدم و گوشه اش را به بینی ام نزدیک کرد و عمیق آن را بو کشیدم.
هنوز هم با گذشته سال ها، احساس می کردم عطر پدر را یدک می کشد.
جوشش چشمه ی اشکم را حس کردم. به سرعت سرم را پایین انداختم و بی حرف خانه را ترک کردم تا مبادا چشمان پر بارم رسوایی به بار بیاورند!
آسمان شهر ابری بود و دل من ابری تر از آن.
سرم پایین انداختم و بی حرف خود را به سر در هیات رساندم.
صدای طبل و سنج از درون خیمه به گوش می رسید و نشانگر آن بود که امشب دسته ای بیرون نبرده اند.
با قدم های بی جانم خود را به ورودی خیمه رساندم؛ همان سیدی که سر شب ملاقاتش کرده بودم، جلوی در ایستاده بود. با دیدنم جلو آمد و مردانه دستی به شانه ام زد و گفت:

داستان کوتاه

بالاخره اومدی، منتظرت بودم می دونستم می آی!
لبخند کم رنگی بر روی لبانم نشست. نفسش از جای گرمی بلند می شد.
مرا به داخل راهنمایی کرد.
در آن هیاهو و شور حسینی گوشه ای از صف طویله عزادارن ایستادیم و منظم با جمعیت شروع به سینه زدن کردیم.
گونه های خیس از اشک جوانان، سرخی صورت های سفید رنگشان همه و همه مرا دگرگون می کرد.
از بعد فوت پدر دیگر به مراسم عزای حسینی نیامده بودم؛ اکنون چنان شوریده بودم که تصورش حتی برای خودم هم سخت بود.
طولی نکشید که با جماعت خو گرفتم و همراهشان سینه زدم و نوحه را لب خوانی کردم.
– آقای من
مولای من
اللهم عجل محیای محیای من
مولای من
می گم عاشقم
می گم عاشقم
اما خودم بهتر می دونم که نالایقم
کدوم عاشقی؟!
من که همیشه برای تو آینه ی دقم
کجا عاشقم؟

داستان کوتاه

حسین ای وای حسین ای وای
همان لحظه از صمیم قلبم آرزو کردم که خدا هیچ مردی را شرمنده ی خانواده اش نکند.
گونه هایم از اشک چشمانم خیس خیس بود. دستی به محاسنم کشیدم و صورتم را پاک کردم.
همان لحظه مرد سید در گوشم زمزمه کرد:
قبول باشه.
سری تکان دادم و گرفته جوابش را دادم:
همچنین.
خلاف انتظارم ادامه داد:
چه کاره ای پسر جون؟
نگاه سردرگمی به او انداختم و لب زدم:
برشکار، چطور؟!
مشتاق تر گفت:
چه خوب! اتفاقاً من دنبال برشکار می گردم برای کارخونه ام. جایی مشغول به کار هستی؟!
مات شدم.
او چه می گفت؟!
مگر امکان داشت؟!
این مرد در نظرم فرشته ای بود که خدا برای کمکم فرستاده.
باری دیگر اشک در چشمان حلقه بست اما این بار از برای شادی…

#شرمنده_ام_آقا
#عطیه_شکری(tara.at)



Source link

داستان کوتاه درختی شکوفه ریزان

سکوت-سایت رمانکده


داستان کوتاه درختی شکوفه ریزان به قلم مهسا محمدی مهیس

بسم الله الرحمن الرحیم

درختی شکوفه ریزان
#مهسا_محمدی_مهیس

کنار درخت تنومند می نشیند و به آن تکیه می دهد . او دختریست از دیار غربت ، قلبش از سنگ ،

جسمش از سنگ و روحش از سنگ ! درخت بر سر او شکوفه می ریزد و او محزون به درخت نگاه

می کند و با خود فکر می کند ای کاش او هم از درخت بود ، همانند درخت زندگی می کرد ، همانند

درخت نفس می کشید ، جنسش از چوب می بود و بر سر دیگران شکوفه می ریخت . البته اگر او

یک درخت بود هم کسی زیر سایه اش نمی نشست، کسی به شکوفه هایش نگاه نمی انداخت ،

کسی روی او دو قلب را کنده کاری نمی کرد ، او درختی می شد که شکوفه ندارد و به جای شکوفه

داستان کوتاه

در هر چهار فصل سال برگ خشکیده و زرد رنگ بر زمین می ریخت و دیگران روی برگ هایش پا می گذاشتند

و از صدای خش خش برگ های درخت پاییزی لذت می بردند . افسوس که او حتی درخت هم نیست .
او انسانی است از جنس سنگ ! سنگی که یک بار به دست یک مرد شکست و از درون آن گلی قرمز بیرون آمد ،

افسوس که باغبان آن گل خیلی زود تر از گل پژمرده شد .
آن دختر با دیدن دو حرف لاتینی که روی درخت کنده کاری شده بود دیگر نتوانست اشک هایش را کنترل کند و شد

ابری سیاه و بر کویر گونه هایش بارید . روز اولی که با او روبرو شد را به یاد آورد ، همه چی همانند فیلم ها بود !

از یک برخورد شروع شد افسوس که آخر داستان همانند فیلم های عاشقانه تمام نشد .

داستان کوتاه

 

داستان کوتاه درختی شکوفه ریزان

آن روز روز اولی بود که سرکار می رفت ؛ کار جدیدش را در یک شرکت به عنوان حسابدار شروع کرده بود . به

قدم هایش سرعت بخشید تا به آسانسوری که در حال بسته شدن بود برسد ، آسانسور بسته شد و او منتظر

ماند تا بار دیگر پایین بیاید . وقتی در آسانسور باز شد سریع به سمت توی آسانسور قدم برداشت که به شخصی

برخورد کرد ، با اخم از آن شخص فاصله گرفت و با ببخشیدی از کنار آن رد شد . آن مرد تا بسته شدن آسانسور

داستان کوتاه

چشمش به آن دختر بود ، دختری با صورتی معمولی ولی با اخم هایی درهم ، انگار نه انگار او بود که به آن شخص خورده !
به سمت اتاق رئیس شرکت رفت ، با تقه ای که به در زد وارد شد . مردی پنجاه ساله با صورتی مهربان پشت میز

نشسته بود ، لبخند آن مرد همانند مردی بود که پایین با او برخورد داشت . پس از سلامی از رئیس شرکت پرسید

که چه کاری باید انجام دهد ، رئیس شرکت زنی با نام خانوم مظفری را صدا کرد و به او گفت حسابدار جدید را راهنمایی کند ،

خانوم مظفری زنی خونگرم بود و برخورد خوبی با او داشت .
به سمت اتاقی که سه میز در آن قرار داشتند رفتند . آن اتاق متعلق به او خانوم مظفری و دختری اخمو به نام صحرا احمدی بود .

خیلی زود متوجه حرف های خانوم مظفری

ادامه این داستان رو از فایل pdf  زیر دانلود و مطالعه فرمائید



Source link

دانلود رمان درپی آبرو

سکوت-سایت رمانکده


دانلود رمان عاشقانه درپی آبرو به قلم سحر شمسی

خلاصه ای از رمان :

درباره دختری که توی زندگیش خیلی سختی کشیده و به فکر انتقام از کساییه که بهش آسیب زدن

 

دانلود رمان درپی آبرو

 

رمان ها و داستان های صوتی

قسمتی از رمان :

فرصتی نداشتم که بخوام برگردم به خونه لابد تا الان همه مامورا رسیدنو خونه رو جویدن!
به جهنم!خیلی وقته که چیزی واسه از دست دادن ندارم
دوباره اون صداها تو سرم میپیچه!
نه صبر کن برات توضیح میدم صحرا اروم باش جیغ نکش
ععععه بسه دیگه هی من هیچی نمیگم باز جیغ میزنه
بازم صدای جیغام توی سرم میپیچه و بد یه ضربه که باعث خفه شدنم میشه!
الان دوس ندارم به اون گذشته لعنتی فکر کنم!
الان فقط باید دنبال سوژه بعدی باشم

دانلود رمان عاشقانه

خوشبختانه هنوز پلیسا هویتمو شناسایی نکردن میتونم امشبو تو مسافر خونه بخوابم
سر راه به یه پارک میرسم میرم دستشوییشو کلاه گیس سیاهی که موهاش تا پایین کمرم میرسیدو گذاشتم روی سرم بعد بافتمش! یه خط لب کالباسیم دور لبام کشیدم که مثل یک خانوم محترم به نظر بیامو صورته بی احساسمو قایم کنم!
دست کش های مشکیمم با دست کش چرم قهوه ای عوض کردم به سمت مسافر خونه راه افتادم
خب زیادم بدک به نظر نمیاد خیلی جدی و سرد وارد شدمو تقاضای اتاق کردم!
اصلاهم توجهی به نخ هایی که داشت کم کم تبدیل به طناب میشد نداشتم دوست نداشتم این جا واسه خودم دردسر درست کنم چون خیلی سریع امکان داشت لو برم
وارد اتاق که شدم درو از پشت قفل کردم و یه نگاهی به دور بر و دیوارا انداختم خب مثل این که امنه
کیفمو باز کردمو کلتمو در اوردم مثل هر شب تو بغلم فشارش دادمو بوش کردم بوی خون میده!خون!بوی جنایت!

 

 

بخش دلنوشته های عاشقانه و بسیار زیبای سایت رمانکده



Source link

دانلود رمان الهه بانو | یک رمان

1Roman


دانلود رمان الهه بانو

 

 

خلاصه:

دانلود رمان الهه بانو عشق فقط یک حس علاقه ی ساده نیست ! گاهی عشق تمام زندگی یک مرد میشود … در روح و جانش ریشه میدواند و تمام وجودش را برای خود میکند ! حرف میزند در مورد عشق حرف میزند … نگاه میکند عشق را میبیند … لمس که میکند لطافت عشق را احساس میکند … راه میرود به سمت عشق میرود …

پیشنهاد میشود

دانلود رمان همسر مغرور من

دانلود رمان خواهر شوهر

دانلود رمان کلاغ پر گنجشک پر

نفس که میکشد بوی عشق را استشمام میکند …

او هر کاری که میکند برای عشق است …

حالا فرض کن عشق را به یکباره از آن مرد بگیرند !!

جنون حق اوست یا نه ؟

دامن بلند لباسم را در دستم گرفتم و پله ها را آرام آرام بالا رفتم .

سکوت محض خانه را فقط صدای کشیده شدن دنباله ی بلند لباسم روی پله ها میشکست

دانلود رمان الهه بانو

. آنقدر آهسته از پله ها بالا میرفتم که هیچ صدایی از کفش های پاشنه دارم بلند نمیشد .

خانه نیمه تاریک بود و طبق دستور ، هیچ کس در آن حضور نداشت الا من !

انگار که در گوشه گوشه اش گرد مرده پاشیده باشند ، بوی مرگ میداد ، بوی جدایی ، بوی لحظه هایی پر ازتنهایی !

به آخرین پله که رسیدم نگاهم روی در بزرگی که سمت راستم بود، ثابت ماند .

اولین باری که پا در این خانه گذاشتم خیلی کنجکاو بودم تا داخل این اتاق را که به نظرم زیباترین در دنیا را داشت

ببینم اما حالا حتی دلم نمیخواهد از یک کیلومتری اش رد شوم اما …

اما مقاومت چه فایده ای دارد ؟؟ دیگر کار از کار گذشته است …

مقاومت کردن در این زمان و این شب درست مثل دست و پا زدن در عمق دریاست ؛

دست و پا زدنی که شاید چون دیگر امیدی به زنده ماندن نداری حتی فکرش هم

به ذهنت خطور نمیکند ! آن زمانیکه دیگر تمام ریه ات را آب پر کرده و تو فقط به

این می اندیشی چه قدر فرصت زندگی ات زود تمام شد … چه قدر مرگ نزدیک است !

چه قدر فرصت زندگی ام زود تمام شد … چه قدر مرگ نزدیک است !!

به سمت در قدم برداشتم ، دست سردم را روی دستگیره ای که

سردتر از دست من نبود گذاشتم و آرام پایین کشیدم .

دانلود رمان عاشقانه  الهه بانو

سرم از سنگینی آبی که ریه هایم را پر کرده بود سنگین شده بود .

دست بی جانم کنار تن بی جان ترم افتاد و سرمایی عجیب در وجودم دوید ،

وای که عمق دریا چه قدر جای سرد و تاریکی ست !

در با صدای تیکی باز شد و خود به خود کنار رفت ، قلبم تیر کشید

اما باز هم به روی خودم نیاوردم تا بتوانم همچنان به این بازی شوم ادامه دهم !

گفته بودم که دست و پا زدن فایده ای ندارد !

پا به آن اتاق نحس گذاشتم و در را آرام بستم و به آن تکیه دادم .

نگاهم را از کفش های نگین کاری و دامن پف توری ام بالا آوردم

و به اتاقی که روزی آرزوی دیدنش را داشتم دوختم . اولین چیزی که دیدم مثل خاری دردناک در قلبم فرو

رفت ؛ تخت دو نفره ی مشکی رنگی که با رو تختی همرنگ خودش پوشانده شده بود .

رزهای سرخ و برجسته ی روی رو تختی در میان رزهای طبیعی ای که روی آن پرپر کرده بودند

گم شده بودند و با تمام زیباییشان به من دهن کجی میکردند . اتاق با شکوهی بود با شکوه برایش کم بود ،

زیبایی و ظرافت به کار برده شده در دکوراسیون و طراحی اش را هیچ جا ندیده بودم اما چشمانم

پیشنهاد میشود

رمان در پس یک پایان | روشنک.ا

رمان درد دیرینه ی عشق | Dnya20

رمان خل و چل ها هم عاشق میشوند | Arshido.ABB



Source link

دانلود رمان الماس آبی ( جلد دوم طلسم آبی )

دانلود رمان الماس آبی ( جلد دوم طلسم آبی )


دانلود رمان الماس آبی ( جلد دوم طلسم آبی )

دانلود رمان الماس آبی ( جلد دوم طلسم آبی )

خلاصه‌ی جلد اول:

جنگل مرموز و عجیبی که هیچ‌کس از وجود آن آگاه نبود، دچار طلسمی به اسم طلسم

آبی می‌شود.
سیسیلیا، دختری که ادعا می‌کرد همزاد یکی از موجودات این‌ سرزمین است، وارد جنگل

شده و با کمک ملکه و دوستانی که آنجا می‌یابد، همزاد خود را که از قضا ملکه است،

یافته و طلسم را از بین می‌برد.
بعد مدتی طی جریانات گیج‌کننده پی می‌برد که نه تنها همزاد ملکه، بلکه تکه‌ای از وجود

او همزاد برادر ملکه، یعنی ولیعهد که خوی شیطانی دارد نیز هست.
بعد از شکست‌دادن خوی شیطانی ولیعهد، با او ازدواج می‌کند. این ازدواج هم باعث

ازبین‌رفتن آخرین و بزرگ‌ترین نفرین جنگل شده و موجودات سرزمین را از عجیب‌بودن رها می‌سازد.
در آخر ولیعهد یا پادشاه کنونی، از او می‌خواهد تا آب حیات خورده و برای همیشه در

کنار او به عنوان ملکه بماند؛ اما او قبول نمی‌کند و به خانه‌ی خودش در دنیای واقعی برمی‌گردد.

خلاصه‌ی الماس آبی (جلد دوم):

حالا سیسیلیا پیر شده و در حالی که با مشکلات پیری دست‌و‌پنجه نرم می‌کند، دوباره

درگیر نوعی طلسم یا بهتره بگم یک نفرین میشه.
این‌بار رقیب اونا یک جادوگره که از الماس آبی تغذیه می‌کنه. اون سعی داره نوعی نفرین

رو نه‌تنها بر جنگل، بلکه روی کل زمین اجرا کنه.
شخصیت‌های قدیمی و شخصیت‌های جدید وارد داستان می‌شوند و همه برای شکستن

نفرین به هم کمک می‌کنند.
اونا باید بفهمند جادوگر کیه و چطور میشه شکستش داد.

دانلود رمان الماس آبی ( جلد دوم طلسم آبی )

قسمتی از رمان الماس آبی : 

روز گرم و طاقت‌فرسایی بود، همه سخت در تلاش یافتن شیء باارزشی کلنگ می‌زدند.
ناگهان یکی از معدنچی‌ها فریاد زد:
– ملگیا، ملگیا (یافتم، یافتم!)
اطرافیان دست از کار کشیده و به تماشای آن سنگ باارزش آمدند. حیرت را می‌شد در

چشمان همگان دید. نور بر الماس بزرگ که حداقل ۱۱۵ قیرات وزن داشت، می‌درخشید.

او یکی از کمیاب‌ترین الماس‌های جهان را در دست داشت.
چندی بعد آن‌ها او را به معبد برده و برای تبرک به بتی که به عنوان خدا می‌پرستیدند، هدیه دادند.
سال‌ها گذشت.

دانلود رمان الماس آبی ( جلد دوم طلسم آبی )

(3)میانگین امتیاز از(1)رأی(60%)




Source link

دانلود رمان طلسم آبی ویژه نگاه دانلود

دانلود رمان طلسم آبی ویژه نگاه دانلود


دانلود رمان طلسم آبی ویژه نگاه دانلود

دانلود رمان طلسم آبی ویژه نگاه دانلود

رمان راجع به یه جنگل دور و جادوییه که پدر ملکه برای انتقام از دخترش، طلسمی به

اسم طلسم آبی رو اجرا می‌کنه و تمام موجودات کم‌کم تبدیل به سنگ مرمر آبی میشن.

دختری که به گفته خودش همزاد یکی از این موجوداته، برای کمک و نجات جنگل به اونجا میره.

در این راه اتفاقاتی می‌افته که گذشته‌ی اون دختر و همزادش رو فاش می‌کنه.

مقدمه:
اینبار او عذاب میکشد… دراین جهان یا درجهانیان دیگرهمه تاوان اشتباه های خودرا خواهند داد،

وقتی آبی بی کران چشمانت تمام دشمنان رافراگرفت تونجات خواهی یافت!
***

 

دانلود رمان طلسم آبی ویژه نگاه دانلود

 

سلام دوستان یک خبر خوب جلد دوم این رمان را بعد از ساعت دوازده میگذارم

پیشنهاد : دانلود رمان لیانا ویژه نگاه دانلود

قسمتی از رمان طلسم آبی :

درچمنزارقدیمی درجایی که دیگرانسانها فکر میکردندوجودندارد،زندگی درجریان بود گیاهان

وموجودات آنجاهمه زنده ومشغول زندگی بودند.
گیاهان انجااسرارآمیزوموجوداتش افسانه ای بود.
زیباترین نما راازسرزمین، ازآن ملکه افسرده بود.
این ملکه، زیبایی خاصی نداشت نه ظاهرزیباونه حتی باطن زیبا راکه برازنده یک ملکه باشد.

برخی ازموجودات میگفتندحتی جادویی هم ندارد برخی هم میگفتنداوملکه واقعی نیست و

این صددرصدهمه رابه شک انداخته بود.
تنهایی و ناراحتی ملکه افسرده راهیچکس ندید هیچکس به این نکته دقت نمی کرد.
***
روزهامیگذشت وکم کم امنیت جنگل به خطرافتاد،ولی مانندهمیشه ملکه افسرده هیچ عکس

العملی نشان نمیداداینبارقضیه جدی بود . حیوانها هرکدام حرفی میزدندبه عنوان مثال یکی

میگفت:دوران حکمرانی ملکه تمام شده!
دیگری میگفت:اوخود مسبب این ناامنی است.
– شاید نیازداریم ملکه ای جدید انتخاب کنیم.
– من هم موافقم!

پیشنهاد : دانلود رمان دنیای رازمینا ویژه نگاه دانلود

اینگونه سکوت جنگل ازبین رفت .انهابه نشانه اعتراض برای ملکه جایگزین انتخاب کردند

تاملکه مسئولیت پذیرشود.
یکی ازسربازان خبر رابه ملکه داد:بانوی من،اهالی جنگل…
ملکه بااشاره دست اجازه پیشروی حرفش راندادوگفت:تنهایم بگذارید.
اینطورکه به نظرمیرسیدبازملکه بیخیال است .حیوانات عصبانی شدندوبه طورجدی جایگزین

رامعرفی کردندجایگزین اوکسی نبودجز”شیر”اومغروربوداماتمام وظایف رابه خوبی میشناخت

ومیتوانست انهارابه خوبی نیز اجراکند.
روزتاج گذاری فرارسیدملکه افسرده بابی اعتنایی شاهدازبین رفتن حکومتش بود.

مراسم باسخنرانی شامپانزه آغازشد:ماهمه اینجا جمع شده ایم تا باتاجگذاری پادشاه جدید رابرگزارکنیم.

دانلود رمان طلسم آبی ویژه نگاه دانلود

(4)میانگین امتیاز از(1)رأی(80%)




Source link

دانلود مجموعه اشعار دیر آمدی بانو

1Roman


فهرست

مطالب سایت

بازدیدها: 4 بازدید

0 نظر

PARISA

۴ آذر, ۱۳۹۷

دانلود مجموعه اشعار دیر آمدی بانو

دانلود مجموعه اشعار دیر آمدی بانو

  • نام رمان:
  • نویسنده:
  • موضوع:
  • طراح:
  • تعداد صفحات:
  • منبع:

موضوعات

آخرین نوشته های وبلاگ

کانال تلگرامی ما

دانلود رمان



Source link