دانلود رمان غرور شکستم در مقابل غرورت


دانلود رمان غرور شکستم در مقابل غرورت

 

 

خلاصه:

دانلود رمان غرور شکستم در مقابل غرورت  الینا دختری با جسه ی خیلی ظریف و قدی کوتاه، که به خاطر شش ماهه بودنش و همایت نشدنش از طرف پدر، خیلی کوچک مانده.این موضوع اون قدری روی الینا تأثیر منفی می گذارد که موجب گرفتن تصمیماتی، شاید احمقانه می شود و دچار بحران عاطفی قرار می گیرد .

پیشنهاد می شود

دانلود رمان اقای هنر پیشه

دانلود رمان بانوی گندم زار

دانلود رمان از قنوت تا غنا

با دزدیده شدن الینا و همکاری کردنش با دزدها و اعتمادش به یک پیر مرد، چه ها به سرش میاد

. چه سر گذشتی تو انتظارشه! آیا واقعا با این کارش می تونه

عاطفه پدرش رو در قبال خودش تغییر بده؟ آیا پدرش تو این نوزده سال بی اعتنا

و بی عاطفه بوده؟ در مقابل جبران این همه تنهاییش الینا از پدرش چه در خواستی می کنه؟

دانلود رمان غرور شکستم در مقابل غرورت

عاشق چه کسی می شه؟ غرور خودش رو می تونه حفظ کنه در مقابل عشقش؟ کدومش به خاطر عشق زیادش، غرورش رو می شکنه؟

همیشه خدا باید با ترس و لرز و نگرانی بخوابم. نمی دونم بابام،

تا کی می خواد به این دیر برگشتن هاش و نیومدن هاش ادامه بده؟…

رو تختی رو سرم کشیدم و به زور چشم بستم.

با صدای بدی از خواب پریدم. باز هم صدای شکستن چیزی از بیرون اومد که جیغ بلندی کشیدم و سر جایم نشستم.

موبایلم رو از روی پایتختی بالای تختم چنگ زدم و با چشمای اشکی به ساعتش نگاه کردم.

دو نصف شب!

نکنه دزد اومده باشه؟ یعنی بابا هنوز نیومده؟ حالا چی کار کنم تنهایی؟

آخه خدایا چرا بابای من این قدر بی تفاوته؟ خوب منم دخترم، تنهایی می ترسم.

با آستین اشک چشم هایم روگرفتم. تا بهتر بتونم جلوی پام رو ببینم.

هراسان وبا ترس و لرز بلند شدم و به طرف در اتاقم قدم برداشتم. چراغ راهرو،

فاصله ی اتاق من تا پذیرایی رو روشن گذاشته بودم که وقتی می رم دستشویی نترسم.

یواش یواش به طرف پذیرایی رفتم و از پشت دیوار به داخل پذیرایی سرک کشیدم.

پذیرایی تاریک بود و کسی هم نبود. به سمت چپ رفتم و باز هم از پشت دیوار به آشپزخانه

سرک کشیدم. با دیدن چراغ روشن آشپزخانه و بابام، که سرش رو روی میز آشپزخانه

گذاشته بود، نفس حبس شده ام رو، از داخل سینه ام رها کردم. دستم رو گذاشتم

روی قلب ترسیده ام، که داشت از جا کنده می شد.

دانلود رمان غرور شکستم در مقابل غرورت

عادت کرده بودم به دیر برگشتن هاش، ولی نه دیگه تا این حد!…

دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا صدای هق هق گریه ام، بابا رو متوجه من نکنه.

پاور چین، پاور چین راه رفته رو، به طرف اتاق خوابم طی کردم.

خیلی آرام و بدون سر و صدا، دستگیره ی در رو پایین کشیدم و در رو بستم.

پشت در نشستم و گریه سر دادم. نمی دونم چه قدر گذشت و چند ساعتی گریه کردم که دیگه نای بلند شدن برام نموند.

با بی حالی دستم رو تکیه گاه دیوار قرار دادم و به زور بلند شدم. خودم رو انداختم روی تختم و به زور خوابیدم.

پیشنهاد می شود

رمان دُژَم | khiyal.rad 

 رمان مبارزان عشق جلد دوم | حسنا(هکر قلب

رمان مهرگان (جلد دوم خاتمه بهار) | الیف شریفی 



Source link

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *