داستان کوتاه کفش و روزهای سخت


داستان کوتاه کفش و روزهای سخت به قلم حدیثه

 

نگاه اش را به پایین می دوزد و با بی خیالی شروع به سوت زدن می کند،

می داند در آخر کسی می آید!
دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. این ها را تکرار می کند تا فکرهای بد

را از خودش دور کند، اما مگر شدنی است!
ساعت ها گذشته و خورشید درست وسط آسمان رسیده و نورش مستقیم

بر فرق سرش می تابد و کلافه اش می کند.
– ای بابا کجا موند پس!
چند دقیقه ایست که دست از سوت زدن کشیده و عصبی اطرافش را نگاه می کند؛

طاقتش تمام شده و دیگر دارد صبرش را از دست می دهد. نیمی از روز را تلف کرده

و مطمئن است اگر تا غروب هم بایستد، کسی نمی آید و باز هم باید تاوان سادگی و خیره سری اش را بدهد.
از این همه خوش بین بودن خودش حرصش می گیرد. اولین بار نیست که کسی نمی آید!

داستان کوتاه

بال هایش را از عصبانیت محکم بر هم می زند و بالا می رود. با رسیدن به جمع دوستانش،

می خواهد آرام و یواش به طرف لانه اش برود که صدای مِندی اعصابش را خورد می کند.
مِندی: به به کفشو، کجا بودی باز؟ نکنه دوباره رفته بودی سرقرار؟

داستان کوتاه

 

 

سعی می کند نشنیده بگیرد. البته چاره ای هم ندارد، اگر واکنش نشان دهد،

نتیجه اش می شود یک اتفاق سخت و غیرقابل جبران!
وارد لانه اش می شود و بلافاصله خودش را روی برگی رها می کند، خود به خود

بغضی گلویش را می گیرد. از این وضع خسته است.
تحمل کنایه ها و مسخره کردن دوستانش به کنار، این که دیگر حیوانات هم به او

دیوانه می گویند بیشتر دلگیرش می کند.
از بس که دیگر کفشدوزک ها سر هر موضوعی او را مسخره کردند، تصمیم گرفت

با دیگر جانداران دوست شود اما تا به حال که موفقیتی به دست نیاورده است.

داستان کوتاه

اولین کسی که به سراغ دوستی با او رفته بود، مرد جنگل بانی بود که هر روزه

با تفنگ بزرگ شکاری اش از کنار درخت چنار می گذشت و چند تیر هوایی در

می کرد. رفته بود و روی دماغش نشسته بود، اما وقتی دست بزرگ پیرمرد،

با شدت او را دور کرده بود، ترسیده و سعی کرده بود دیگر مقابل هیچ آدمی ظاهر نشود.
دیگران هم تعریفی نداشتند. سر هر آغاز دوستی، اتفاقی ناخوش آیند برایش پیش آمده بود.

داستان کوتاه

آن قدر بلا سرش آمده بود که بعد از چند روز، تصمیم جدیدی گرفته بود و آن این

بود که روی برگ هایی که دارد با قلم زیبایش نامه ای بنویسد و در جنگل پخش کند.
می خواست هر کسی که دنبال دوستی ساده، مهربان و تنها می گردد،

به زیر درخت پیر جنگل برود و کنار قارچ های سمی منتظرش بایستد. حال

یک هفته ای از پخش نامه هایش گذشته بود و او تمام روز را می رفت و منتظر

می ایستاد، اما دریغ…از کسی که بیاید و برایش همدمی شود!
نمی دانست از کجا و چه راهی، ولی مِندی و بقیه ی دوستانش راز نامه هایش

را فهمیده بودند و هر روز بیشتر از روزهای قبل مسخره اش می کردند.

داستان کوتاه

امروز روز هشتم بود و او برای این که مجبور نباشد حرف های اطرافیانش را

تحمل کند، از طلوع آفتاب بیرون زده بود و طبق هر روزش، روی قارچ ها سمی

منتظر بود. باز هم ساعت بی توجه به دلگیری و تنهایی کفشو می گذشت

و هیچ کسی نبود که بیاید. بس که اطراف را نگاه کرده بود، چشم های درشت

مشکی رنگش، خواب آلود و خسته شده بودند. کم کم خستگی بر او پیروز شد

و چشمانش روی هم افتاد. یک خواب آرام و دلنشین که دوام زیادی هم نداشت.

داستان کوتاه

چیزی با شدت قارچ را تکان داد و کفشو را از خواب نازش بیدار کرد.
او که ترسیده بود، پرواز کرد و با ترس به پایین خیره شد.
مورچه ی مشکی رنگ، با دندان هایش ساقه ی بزرگ و تنومند قارچ را می خورد.

با عصبانیت فریاد زد:آهای چیکار داری می کنی؟

مورچه که از صدای فریاد او ترسیده بود، دست از کارش کشید.
– چرا داد می زنی؟ دارم غذا می خورم.

با شنیدن حرف مورچه، اخم می کند و با سرعت به سمتش می رود. تا می خواهد چیزی بگوید، مورچه بی حال روی زمین دراز می شود.
هاج و واج ایستاده و به او خیره شده است، کمی طول می کشد تا به خودش بیاید.
– آهای، آهای چت شد؟!
بلند شو. آهای با توام!

داستان کوتاه

صدایی نمی شنود، به سرعت خودش را به مطب جیرجیرک پزشک، می رساند و

با زبان بی زبانی او را کنار قارچ ها می برد. هنوز گیج است؛ اما بعد معاینات

جیرجیرک و حرف هایش، تازه یادش به سمی بودن قارچ ها می افتد.
نگران است، آفتاب خیلی وقت است غروب کرده و حالا نیمه شب است. کفشو

تنها کنار مورچه نشسته است و به دستور جیرجیرک مراقبش است تا حالش خوب شود.
برای اینکه خوابش نبرد، شروع می کند به درد و دل کردن با مورچه ای که خواب است؛

البته گمان می کند که او نمی شنوند، اما مورچه مدتی می شود که هوشیار شده و با هر حرف کفشو قلبش می گیرد.

داستان کوتاه

تنهایی ها و زخم زبان هایی که او تحمل کرده است و دیگر بلاهایی که در این مدت بر

سرش آمده، علاوه بر خودش، مورچه را نیز ناراحت کرده است.
آن قدر می گوید و می گوید که سرانجام مورچه به حرف می آید.
مورچه: ممنونم که نجاتم دادی، با وجود این که نمی شناسمت، دلم می خواد با تو دوست باشم.

حرفش دنیا را به کفشو می بخشد.
حال، روزها از آن شب گذشته است و کفشو با مورچه، رابطه ی بسیار صمیمی دارد

که هر کسی که آن ها را می بیند به آن دو حسودی می کند، مخصوصاً مِندی را که همیشه حسادت کفشو را می کرد!



Source link

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *