دانلود رمان گودبای تهران | یک رمان


دانلود رمان گودبای تهران

 

 

خلاصه:

دانلود رمان گودبای تهران از پس بازی های گوناگون روزگار با لبخند گذر خواهی کرد اگر معبود با تو همراه باشد… خدایاشکرت تمام وسایلامو جمع کردم ؛ نگاه گذرا به کل اتاق انداختم بلند صدا زدم: سهیل مطمئنی چیزی جا نزاشتیم؟ سهیل: اره نازنین جان همه چیو گرفتیم بعد با بغض الکی گفت: توروخدا بیا بریم با حرص از اتاق اومدم بیرون و گفتم:باشه مهمم نیست اگه چیزی جا گذاشته باشیم

پیشنهاد ما به شما

دانلود رمان خواب های من

دانلود رمان حریف سرنوشت نمیشی

دانلود رمان تحفه نجس

باشادی گفت: ایول چطور؟

-چون من اونجا خفت میکنم اگه چیزی جا گذاشته باشیم

بعد با حرص رد شدم از کنارش رفتم…

سهیل: ای بابا عجب گیری افتادیما

دانلود رمان گودبای تهران

انقدر جروبحث کردیم تا بلاخره رضایت دادیم که راه بیفتیم

همه وسایلامون رو مرتب چیدیم تو ماشین

سهیل: خب دیگه وقت رفتنه…

این حرف رو زد و بعدش رفت دره خونرو بست

برای اخرین بار به خونمون نگاه کردم

سهیل رد نگاهمو گرفت و گفت: برمیگردیم نگران نباش

لبخند زدمو چیزی نگفتم…

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم

سعی کردم احساسات منفی رو از خودم دور کنم پس پیش به سوی عشقو حال…

-سهیل سوپر مارکت دیدی وایسا باید ی سری خرت و پرت بخرم

+چشم خانومم چشششم

دستمو بردم جلو ، دره داشبوردو باز کردم از توش ضبط و برداشتم

+ای بابا نازنین خانم اگه دلت موزیک می خواست میگفتی خودم برات بخونم خب

-قربون دستت تو نمی خواد بخونی ی عالم خواننده زحمت کشیدن اهنگ دادن بیرون واسه اینجور مواقع

بدون توجه به حرف من زد زیر اواز: شلغمممهههه من شلغمهههههه من تو یاری و یاور من

-اِاِاِاِ اینجوریه؟ حالا بزار من برات قسمت رپشو بخونم

دانلود رمان عاشقانه  گودبای تهران

+بخون ببینم

-دوبس دوبس عرعر سهیل یک خر خر

بلند زد زیر خنده و گفت: عاشقتم به خدا

-تو کم داری سهیل

+چطور؟

-الان باید بهت بر می خورد اصولا

+اخه میدونم از ته قلبت نمیگی جوجو

-خب کاملا اشتباه میکنی

+الله اکبر

زدم زیر خنده ، همیشه عاشق شوخ طبیعی سهیل بودم!

سهیل تنها پسر عمو کامران بود ، اونم عین من مادرشو خیلی وقته از دست داده

یک ساله پیش سهیل منو از بابا سیاوشم خاستگاری کرد منتها نمی دونیم چیشد که بابا و عمو خودشون از مخالفت قیام کردن و داشتن جومونگ قصه های منو بخاطر خاستگاری کردنش از من سرزنش میکردن!

این مقاومت سرسخت بابا و عمو در مقابل ازدواج ما تا الان ادامه داره از اون طرف عشق اتشین منو سهیلم هنوز شعله وره!

دیگه کم کم به این وضع عادت کردیم دوتامون میدونیم که حتی اگه نزارن ما باهم ازدواج کنیم تا ابد بهم وفادار خواهیم ماند و با هیچکس ازدواج نخواهیم کرد! اری!

سهیل بعده چند دقیقه ی جا زد بغلو گفت: بفرما اینم سوپرمارکت

-سه سوت برمیگردم

+باشه

از ماشین پیاده شدم رفتم سمت مغازه

داخل که شدم به مغازه دار سلام کردم ، شروع کردم به جمع اوری خوراکی ، ی عالم پفک و چیپس.‌‌..

رفتم‌گذاشتم رو میز تا حساب کنه!

مغازه داره ی نگاه به خورا‌کیا کرد ی نگاه به من!

گفتم: اینجوری نگاه نکن حاجی خوراک ی روزمه

مغازه داره با خنده گفت: دخترجون ضرر داره

-بیخیال بابا

شروع کرد به حساب کردن منم اخرش پولوشو بهش دادم

پیشنهاد ما به شما

رمان ازدواج به سبک دزدی | n.ghasemi

رمان سلطه‌گران_کتاب برگزیده‌ی سیاهی | phantom.hive

رمان نقاش مزاحم(جلد سوم)|mahsaaa

 



Source link

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *