دانلود رمان گنجی به نام عشق

1Roman


دانلود رمان گنجی به نام عشق

 

 

خلاصه:

دانلود رمان گنجی به نام عشق آن که می گوید دلم، بداند دلش متعلق به خودش نیست! دل را یک نفر، شبی نصف شبی، صبح پاییزی، شب تابستان گرمی، می آید و بر می دارد و می رود! ناگه در رقص برگ های پاییزی، می بینی که دگر قلبت نمی زند!تنها چشم هایت به چشم های آبی رنگی به رنگ آسمان خیره شده و دهانت چون درختان زمستان خشک شده است…

پیشنهاد میشود

دانلود رمان اسارت نگاه

دانلود رمان نفرین قرمز

دانلود رمان میشا دختر خوناشام

می بینی که به یک باره دوباره قلبت شروع به تپیدن می کند، آن قدر می تپد

و می تپد که احساس گرما می کنی، و چشمانت خیره می ماند به موهایی که همراه برگ ها می رقصند.

تنها گوش هایت یک چیز را می شنوند، قهقهه ی مستانه ای که با آهنگ پرندگان

مخلوط شده است. این حس های زیبا بر تو مبارک!

نفس عمیقی کشیدم و دیالوگم را ادامه دادم: برایت آرزوی مرگ می کنم…

صدای دست و جیغ از همه جای سالن بلند شد. لبخندی زدم. غرور عجیبی

وجودم را گرفت. دو دستم را روی سینه ام گذاشتم و برای تماشاچی های

عزیزم، سر خم کردم. به اطرافم نگاه انداختم. بازیگر های معروف دیگر نیز، که همراه من بازی می کردند، همین حرکت را انجام می دادند!

و همین صحنه، آرزوی من بود. بازیگری تاتر!

دانلود رمان گنجی به نام عشق

از بچگی به تاتر علاقه داشتم. تاتری نبود که دست پدر و مادرم را نکشم و به آن نروم!

و حالا خودم، خالق صحنه های پر حادثه ی تاتر بودم. زندگی در تاتر،

مثل این می ماند که تو یک نفری و هزار زندگی داری!

همراه گروه، از درب پشت سِن، خارج شدیم. به اتاق گریم رفتم. خانوم

اکبری، مسئول گریم خانم های بازیگر، آرایشم را پاک کرد و کمک کرد لباس هایم تعویض کنم.

از سالن که خارج شدم، عده ای از دختران دانشجو منتظر من ایستاده بودند.

عکس و امضا که گرفتند، سوال هایشان شروع شد.

دانشجوی تاتر بودند و درباره من و رمز های موفقیتم سوال می پرسیدند.

با لبخند به آنها جواب می دادم. شاید هم خودم را در آن ها می دیدم که

روزی، مثل همین دختر ها پابه‌پای بعضی بازیگران تاتر قدم برمی‌داشتم.

آنها که رفتند، ماشین هلیا جلوی پایم بوق زد. از توی پنجره ی ماشین نگاهش کردم.

عینک آفتابی اش را بالا زد و گفت:_بپر بالا خانوم بازیگر!

دانلود رمان گنجی به نام عشق

لبخندی زدم. سوار ماشین شدم و سلام کردم.

از خیابان سالن نمایش تاتر خارج شدیم.

هلیا سرعت ماشین را تند کرد و در اتوبان افتادیم.

ترافیک سنگینی بود. ماشین ها کیپ هم راه می رفتند.

اخمی کرد و محکم روی فرمان ماشین زد: ای داد بی داد. گمشید

ببینم! مگه نمی بینید خانوم بازیگر نشستند توی ماشین؟

خنده ای کردم که گفت: راستی لادن! مامانم زنگ زد گفت به خاله و صادق گفته

بیاین خونه ما…ظاهرا پدرت امشب ماموریته!

هلیا، دختر خاله ی من بود. اکثر اوقات که بابا ماموریت می رفت، من

و مامان به خانه ی خاله ام می رفتیم. امروز هم مامان گفته بود قرار است به خانه خاله برویم. شوهر خاله ام فوت کرده بود و هلیا هم، تک فرزند بود.

اما معمولا صادق نمی آمد. دلیلش را نمی دانستیم. با خنده گفتم:

پیشنهاد میشود

رمان کآریزمآ | سناتور

رمان عصر یخبندان| FATEME078

رمان تقصیر | بهار



Source link

دانلود رمان ناقوس جلد اول

دانلود رمان ناقوس جلد اول


دانلود رمان ناقوس جلد اول

دانلود رمان ناقوس جلد اول

 جلد اول این رمان راجع به یگانس یک زن بیست و پنج ساله که ناخواسته پای موجودات ماورایی

به زندگیش باز شدهپ

مقدمه:

وقتی توی کلیسا زنگ ناقوس به صدا در میاد همه میدونن که مرگ نزدیکه خیلی نزدیک… برای همینه

که بهش میگن ناقوس مرگ!

یک خطا میتونه آدم رو تا تباهی بکشونه، یک بی احتیاطی ممکنه زنگ ناقوس رو به صدا در بیاره و یک

اشتباه میتونه دنیا رو نابود کنه…

دانلود رمان ناقوس جلد اول

قسمتی از رمان ناقوس :

کش و قوسی به بدنم میدم و از پشت مانیتور بلند میشم و با بی حالی خمیازه ی بلندی می کشم.
یلدا همونطور که حریصانه تخمه می شکنه و تند تند توی دهنش جا میده، با دهن پر میگه:
فردا ساعت چند از مدرسه میای؟
-نمی دونم؛ حدودا ساعت دو بعد از ظهر، چطور مگه؟ تو فردا نمیری باشگاه؟
نیشش باز میشه و با خنده میگه:«دوستام فردا میان این جا«
اخمی می کنم و با جدیت میگم:
«یلدا خودت خوب می دونی که من از دوستات هیچ خوشم نمیاد! پس لطفا ساعتی که من میام اونا رفته باشن. »
یلدا دوباره می خنده و جواب میده: «باشه باشه حرص نخور دوگانه جونم.»
روی تخت کنارش می شینم، یک مشت تخمه ی آفتابگردان به طرفم می گیره و گفت:
«خیلی خوشمزه ست! نمیخوری؟»
با لبخند جواب می دم:«نه مرسی! حساسیت دارم.»
ظرف تخمه اش رو برمیداره و از روی تخت بلند میشه و در حالی سمت در میره میگه: «شب بخیر خواهری.»
– «شب تو هم بخیر، خوب بخوابی.»
از اتاق بیرون میره، روی تخت می خوابم، پتو رو، روی خودم می کشم و به سقف خیره می شم؛
خیلی خوب شده بود که یلدا اومده بود با من زندگی کنه، حداقل از تنهایی بیرون اومده بودم، اواخر شهریور ماه،

یلدا با نا پدری اش بحثش شد و تصمیم گرفت بیاد و پیش من زندگی کنه،

دانلود رمان ناقوس جلد اول

(4)میانگین امتیاز از(1)رأی(80%)




Source link

دکلمه بسیار زیبای به دیدنم بیا مقابلم بنشین

سکوت-سایت رمانکده


دکلمه صوتی به دیدنم بیا مقابلم بنشین با صدای بهزاد سیفی و به قلم سید علی صالحی

از پشت این پرده
خیابان
جور دیگری است
درها
پنجره ها
درخت ها
دیوارها
و حتی قمری تنبل شهری
همه می دانند
من سال‌هاست چشم به راه کسی
سرم به کار کلمات خودم گرم است
تو را به اسم آب
تو را به روح روشن دریا
به دیدنم بیا
مقابلم بنشین
بگذار آفتاب از کنار چشم‌های کهن‌سال من
بگذرد
من به یک نفر از فهم اعتماد محتاجم
من از اینهمه نگفتن بی تو خسته‌ام
خرابم
ویرانم
واژه برایم بیاور بی انصاف
چه تند می‌زند این نبض بی‌قرار
باید برای عبور از اینهمه بیهودگی
بهانه بیاورم
بحث دیگری هم هست
یک شب
یک نفر شبیه تو
از چشمه انار
برایم پیاله آبی آورد
گفت
تشنگی‌های تو را
آسمان هزار اردیبهشت هم
تحمل نخواهد کرد
او به جای تو امده بود
اما من از اتفاق آرام آب فهمیدم
ماه
سفیر کلمات سپیده دم است
دارد صبح می شود
دیدار آسان کوچه
دیدار آسان آدمی
و درها
پنجره ها
درخت ها
دیوارها
هی تکرار چشم به راه کی
تا کی ؟

#سید_علی_صالحی

دکلمه بسیار زیبای به دیدنم بیا مقابلم بنشین

دسترسی به کانال تلگرامی دکلمه های صوتی جهت دسترسی کلیک کنید

 



Source link

دکلمه صوتی عاشقانه جنون هایم

سکوت-سایت رمانکده


دکلمه صوتی جنون هایم با صدای محبوبه زرکش و به قلم شیما ماهانی

به تو احساسی دارم… که تا کنون این حس را تجربه نکرده ام
نمی دانم چه می شود ..!
بارها با تو کنار تو و نیز بی تو تا انتها لحظه ها را گذرانده ام .
لحظه هایی که ندانسته ام چه می شوند!
راستی ..! از جنون هایم برایت بگویم ،که وسعت این عشق مرا چگونه به زمین نشانده بود…!
منی که پرواز با تو عشق را در اسمان ها می جُستم
عشقی که خاکش مقدس و بوسه بر پایش مرا از جان به در می بُرد.‌.
چگونه برایت بگویم که این عشق چه ها می کند با من…؟
لحظه هایی که تو هستی، هوا هم هست، از اسمان جای باران نور می بارد …
از آن نورهایی که ستاره هایش دنباله دارند و دستمان بهشان نمی رسد.

#شیما_ماهانی

دکلمه صوتی عاشقانه جنون هایم

دسترسی به کانال تلگرامی دکلمه های صوتی جهت دسترسی کلیک کنید

 



Source link

دکلمه صوتی زیبای درد ودل با خدا

سکوت-سایت رمانکده


دکلمه صوتی درد ودل با خدا با صدای یاسمن باقرپور و به قلم یاسمن باقرپور

خدا جونم دو دقیقه وقت داری؟؟؟؟؟

میخوام باهات یکمی درد و دل کنم اخه راستش میدونی چیه به جز تو هیچ کس دیگه ای را ندارم

خدایاااااااااا آدم های اطرافم را دیگه نمیشناسم یه روزی دوست و روز دیگه دشمنند
نمیدونم به کدومشون اعتماد کنم و به کدوم پشت کنم کمکم میکنی؟؟؟؟؟!!!!!! ”

راستش توی این دنیای بزرگت هیچ کسی را ندارم. میدونی چرا؟؟؟؟؟
چون هیچ کسی خودش نیست، همه یک نقاب دقیقا متضاد ذات واقعیشون روی صورتشون گذاشتند.

خدا جونم مردم تو وقتی خودشون را دوست ندارند و داعم در حال تغییر دادن خودشون هستند پس ما هم دیگه نباید انتظاری ازشون داشته باشیم که مارا دوست داشته باشند

خیلی دلم گرفته…….
دلخورم از اونایی که برای سرگرمی پیشت میاند دوروزی میمونند و بعدش خدانگهدار
دلگیرم از اونایی که موقع نارحتی میشی رفیق فابریکشون و موقع خوشحالی اصلا تورو یادشون نمیاد

متنفرم از اون ادمایی که کار شبانه روزشون دروغ گفتنه
و عاشق اونیم که
شب و روز موقع ناراحتی و خوشحالی موقع درد و مریضی پیشمه و تنهام نمیزاره

بله خداجونم دلم خییییییلی پره ولی وقتت را نمیگیرم فقط ازت میخوام یکمی بنده هات را درستشون کنی فقط یکم

نویسنده:یاسمن باقرپور

 

دسترسی به کانال تلگرامی دکلمه های صوتی جهت دسترسی کلیک کنید

 



Source link

دکلمه صوتی بسیار زیبای بوی عید

سکوت-سایت رمانکده


دکلمه صوتی بوی عید با صدای روح اله سیفی و به قلم عادل دانتیسم

اسفند
خواهش پسر بچه ای ست وسط پیاده رو که :
” ماهی قرمز می خواهم ! ”
شوق زوجی ست که در شلوغ ترین عصر شهر به دنبال لباس نامزدی ، مغازه ها را می گردند .
حال خوشِ دستفروشی ست که می تواند چند روزی بی دغدغه ی مامورین بساط کند .
قول پدری ست به دخترش که :
” بازار شب عید خوب است ؛ لباس عیدت جور است ! ”
امید یک بیمار سرطانی ست به بهار ؛ به رویشِ دوباره موهایش .
غرغر دخترکی ست که به اجبار مادر باید دستی به سر و روی اتاقش بکشد !
شک و تردید پیچاندن کلاس ها :
” از بیستم یا بیست و پنجم ؟ ”
اسفند
حس هم آغوشی گربه های روی بام و عطر گندم هایی که کم کم باید سبز شوند…
عطر خوشی است !
بوی عیدی بوی کاغذ رنگی …

#عادل_دانتیسم

 

 

دسترسی به کانال تلگرامی دکلمه های صوتی جهت دسترسی کلیک کنید

 



Source link

دکلمه صوتی بسیار زیبای تردید

سکوت-سایت رمانکده


دکلمه صوتی تردید با صدای دریاعبدالعلی زاده و به قلم آرش عینی

هرروز آغاز همان قصه ست
پایان قصه را که میدانید…
دیوانه ام، رویای ماه دارم
دیوانه را ازشب نترسانید

من میسپارم به فراموشی
افتادن و در خود شکستن را
دنیای من بدجورتکراریست
یادم بده تو دل نبستن را

یادم بده تاکه بدانم من….
وابستگی بیماری روحیست
دردنیای مابین عشق و شک
پایان این قصه تنهاییست

طوفان تندی بعد خورشیدم
مثل تواز فریاد میترسم….
آیینه میفهمی چه میگویم؟
من ازاین تصویر سرد میترسم

درراه من نه رد پایش نیست
باخاطراتش رفته دست باد
دردفترم یک شعر بی پایان
دربیت آخریک نفرجان داد

“آرش عینی

 

دسترسی به کانال تلگرامی دکلمه های صوتی جهت دسترسی کلیک کنید

 



Source link

دانلود رمان جدید تانیا

سکوت-سایت رمانکده


دانلود رمان عاشقانه تانیا به قلم فاطمه رحمت زاده

خلاصه ای از رمان :

پریا و امیر عاشق هم هستند اما امیر یک دفعه پریا رو میزاره و میره پریا میمونه با یه بچه، پریا بچه‌اش رو بدنیا میاره اما میگن که بچه زنده نیست …
بعد چند سال با ورود یه دختر شیش ساله زندگی پریا عوض میشه و حقایقی درمورد زندگیش روشن میشه و دراین مابین ………

 

 

دانلود رمان جدید تانیا

قسمتی از رمان :

پریا

– پریا بیدار شو، پریا!
– سپیده بزار بخوابم.
– خیلی مهمه آخه.
با بدبختی چشمام رو باز کردم و روی تخت نشستم.
– خب سپیده بگو چی‌شده؟
– مهمون داری.
– کی هست؟
– باید خودت ببینی.
– باشه تو رو برو من حاضر می‌شم می‌آم.
سپیده که رفت منم به سرویس بهداشتی رفتم و پس از کارهای مربوطه از سرویس اتاق خارج شدم.
لباس خوابم رو با یه سارافون آبی عوض کردم، موهام رو با عجله شونه زدم و از اتاقم بیرون رفتم تا بفهمم این مهمون کی هست.
به سمت پله‌ها رفتم، پایین رفتن از این پله‌ها واقعا کار وقت گیریه و آدم رو اذیت می‌کنه، باید حتما به بابا بگم یه فکر درست و حسابی بکنه.
– عمه.
– صدبار گفتم به من نگو عمه، احساس پیری می‌کنم.
سپیده با حرص گفت:
– باشه بابا، حالا بیا این رو ببین.
پشت سر سپیده راه افتادم، با چیزی که دیدم واقعا تعجب کردم.
یه دختر بچه خیلی خوشگل روی مبل نشسته بود!
– سپیده این دختر کیه؟
– من داشتم درس می‌خوندم دیدم در رو زدن، وقتی در رو باز کردم این بچه با ساکش پشت در بود.
– کسی همراش نبود؟
– نه کسی رو ندیدم.

 

بخش دلنوشته های عاشقانه و بسیار زیبای سایت رمانکده

هزاران دکلمه صوتی عاشقانه برای شما عزیزان

 



Source link

دانلود رمان تلخی بی پایان

1Roman


دانلود رمان تلخی بی پایان 

 

 

خلاصه:

دانلود رمان تلخی بی پایان بارون مثل شلاق به صورتم می کوبید. خودم هم نمی دونستم چند ساعته که خیابون ها رو طی می کنم فقط می دونستم که توانم رو به تحلیل بود و پاهام از شدت درد گزگز می کرد. ایستادم و دستم رو به دیواری گرفتم تا مانع از افتادنم بشم. سرگیجه امانم رو بریده بود.

پیشنهاد می شود

دانلود رمان طلوع آرامش

دانلود رمان اسارت نگاه

دانلود رمان دو راهی عشق و غرور

خیسی لباس هام باعث می شد سرمای بیش تری تو وجودم رخنه کنه.

دست های یخ زده ام رو تو جیب های سویی شرت آبی رنگم فرو کردم.

دوباره به راه افتادم. خودم هم نمی دونستم کجا می رم. به سمت مقصد نا معلومم حرکت کردم.

دندون هام از شدت سرما به هم می خوردند و دست و پاهام بی حس شده بود.

صورتم از اشک و قطرات بارون خیس بود. از کنار پارکی رد می شدم

که صدای خنده و حرف زدن چند دختر جوون توجهم رو جلب کرد که

با وجود این بارون شدید و هوای سرد آذر ماه، به پارک اومده بودند و فارغ از تمام دغدغه ها می خندیدند و شیطنت می کردند.

دانلود رمان تلخی بی پایان

لبخند تلخی رو لبم شکل گرفت. تا قبل از این اتفاق ها من هم مثل اون ها بودم.

بی توجه به عبور ماشین ها وارد خیابون شدم. باد سردی وزید که تو خودم جمع شدم.

صدای بوق ممتد ماشینی من رو به خودم آورد. خواستم برم کنار اما توان

نداشتم و انگار پاهام به زمین چسبیده بود.

وقتی به خودم اومدم که بین زمین و آسمون معلق بودم و بعدش هم به زمین پرتاب شدم.

گرمی خون روی پیشونی ام و درد شدیدی تو کل بدنم احساس کردم و چشم هام بسته شد.

زمان حال

تقه ای به در خورد و چند لحظه ی بعد مامان وارد اتاقم شد. با دیدن من که همون طور نشسته بودم گفت:

تو چرا هنوز آماده نشدی؟

بی حوصله گفتم: حوصله ندارم، نمی آم.

دانلود رمان جدید تلخی بی پایان

مامان که به خاطر کار ها و رفتار من کلافه شده بود، اخمی کرد و

گفت: چرا تو به حرف هیچ کی گوش نمی کنی؟ ما کلی با هم حرف زدیم توام قبول کردی.

به سمت کمدم رفت و یه بلوز سفید رنگ در آورد و اون رو روی تخت انداخت و گفت: زود آماده شو.

بعد از این که مامان از اتاق بیرون رفت، با بی حالی از جا بلند شدم

و بی توجه به لباسی که مامان برام گذاشته بود، یه بلوز مشکی

ساده ولی شیک بیرون کشیدم و با شلوار به همون رنگ پوشیدم.

یه آرایش خیلی کمرنگ هم برای این که صورتم از اون حالت بی روح

خارج بشه کردم و به خودم تو آینه خیره شدم. هیچ شباهتی به یه سال

پیش نداشتم؛ تو این یه سال خیلی چیز ها تغییر کرده بود. من دیگه اون دختر شاد و شیطون گذشته نبودم.

به چشم های آبی رنگم که قبلاً پر از شیطنت بود نگاه کردم

که الان عین تیکه ای یخ سرد و بی احساس بود؛ تو این مدت

احساس رو تو خودم کشتم و هیچ چیز هم بدتر از مرگ احساس نیست.

بغض گلوم رو چنگ می انداخت؛ برای این که این بغض شکسته

نشه نفس عمیقی کشیدم و مانتو و شالم رو پوشیدم و از اتاقم خارج شدم.

پیشنهاد می شود

رمان به طراوت باران | الیف شریفی

رمان متاهل (جلد دوم) | سیده پریا حسینی

 رمان تقصیر | بهار قربانی



Source link

داستان کوتاه سراب عشق

سکوت-سایت رمانکده


داستان کوتاه سراب عشق به قلم ع.حیدرنیا (ترگل)

مقدمه:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل من زودتر می‌خواستی حالا چرا

 

دیوانه‌وار و جنونی ماشین را می‌رانم که از سرعت بالا پرواز می‌کند و در آسمان‌ها سیر می‌کند. از بین ماشین‌ها لایی

می‌کشم و می‌گذرم  که چند باری خطر مرگ را از بیخ گوش و سرم باز می‌کنم.

باز هم بی‌اعتنا به جان و مالم با سرعت به مقصدی می‌روم که جز قتلگاهم نیست. گویی که جان شکر به انتظارم نشسته است تا روح را ز جانم سوا کند.

انتظارها در نهایت پایان می‌یابد و من اکنون روبه‌روی درگاه مرگم داخل ماشین نشسته‌ام و به درب بزرگ و سفید رنگی

که اطرافش چراغ‌هایی پایه بلند با روبان و پاپیون‌های سفید تزئین شده است، خیره می‌شوم.

گوشی موبایلم را از داشبورد بیرون می‌کشم و به پیام متنی که از سوی یک ناشناس فرستاده شده است، می‌نگرم.

پیام از این قرار است که می‌نویسد: کسی که عاشقش هستی چند ساعت دیگر عروس کس دیگری می‌شود، دیگر

دلت را به او نبند و خاطراتش را در ذهن و جانت بسوزان و خاکسترش را هم دور بیانداز.

داستان کوتاه سراب عشق

سرم را به چپ و راست به شدت تکان می‌دهم و با خود می‌گویم: نه نه، این ممکن نیست. تا با چشم‌های خودم نبینم باورم نمیشه.

داستان کوتاه سراب عشق

با سر و صدایی که در کوچه می‌پیچد، چشم‌هایم را بالا می‌آورم و به ماشین عروسی که با گل‌های سرخ و سفید رز تزئین شده، می‌نگرم.

بالآخره آن لحظه‌ی پرده برداری از حقیقت ماجرا فرا می‌رسد و من کنجکاوانه برای تکذیب پیام به درب سمت راست ماشین چشم می‌دوزم.

دامادی که به خود رسیده است و من نیستم، پیاده می‌شود و به سمت دیگر قدم برمی‌دارد و درب سمت راست را می‌گشاید.

قلبم دیوانه‌وار خود را بر سینه‌‌ام می‌کوبد و عرق سردی بر کف دست و پیشانی‌ام می‌نشیند. دست‌هایم را به هم

می‌مالم و منتظر به آن‌ها چشم می‌دوزم.

داستان کوتاه سراب عشق

عروسی با شنلی بر سر و دسته گلی در دست پیاده می‌شود. هنوز چهره‌اش برایم مشخص نیست که در این لحظه

برمی‌گردد و من با دیدن صورت همچون ماهش که بیشتر از همیشه زیبا شده، قلبم از کار می‌ایستد و نفس کشیدن را هم فراموش می‌کنم.

در یک لحظه تمامی حس‌های بد وجودم را می‌گیرد و حس بی‌حسی و پوچی دست می‌دهد و احساس خفگی می‌کنم و صورتم هم کبود می‌شود.

دست‌هایم را به سختی به یقه‌ی پیراهنم می‌رسانم، به زور  دکمه‌ی اول و دوم را باز می‌کنم و نفس عمیق و کشداری می‌کشم.

دستان لرزانم را به دکمه‌ی شیشه می‌رسانم و فشار می‌دهم که شیشه تا آخرین حد پایین می‌آید که نگاه عشقم به من و صورت کبودم می‌افتد و قفل می‌شود.

دوباره نفس عمیقی می‌کشم که همه‌کسم با یک پوزخند برمی‌گردد و انگشت‌هایش را در دستان داماد خوش پوشش قفل می‌کند و داخل ویلا قدم برمی‌دارند.

با دیدن این صحنه‌های دردناک نفسم بیش از پیش می‌گیرد و اشک در چشمان بی‌فروغم حلقه می‌زند. چشم‌هایم کم کم تار می‌شود و پلک‌هایم روی هم می‌افتند که صداهایی در اطرافم می‌پیچد و آقا آقا می‌گویند، بعد هم در سیاهی‌ها غوطه‌ور می‌شوم.

داستان کوتاه سراب عشق

با صدای ممتد بوقی که از پشت سر بلند می‌شود، به خودم می‌آیم و با تک نگاهی که به چراغ سبز راهنما می‌اندازم، دنده‌ ماشین را عوض می‌کنم و به حرکت در می‌آورم.

فکر و ذهنم درگیر این می‌شود که امروزسومین سالگرد جدایی و خیانت عشقم به من است و هر ثانیه‌ی این سال‌های تنهایی را با دلتنگی و اشک و آه گذرانده‌ام.

بعد از نیم ساعتی به ویلای بسیار مجللی که بیشتر شبیه جنگل است، می‌رسم و درب را با ریموت می‌گشایم و وارد می‌شوم.

بعد از پارک کردن ماشین، پیاده می‌شوم و با سری افتاده به سوی خانه قدم برمی‌دارم و با گشودن درب داخل می‌شوم. کت مشکی‌ام را از تن می‌کنم و گوشه‌ای پرت می‌کنم. کیف سامسونتم راهم بر زمین می‌اندازم و بدون توجه به تلفنی که صدای گوش خراشش در فضای خانه پیچیده است، سمت اتاق مرموز راه می‌افتم. اتاقی که جز من کسی از محتوای آن چیزی نمی‌داند.

داستان کوتاه سراب عشق

کلید اتاق را از درون جیب شلوارم بیرون می‌کشم و درون قفل جای می‌دهم. کمی که به راست می‌چرخانم، صدای گشوده شدن درب طنین انداز می‌شود.

درب را کنار می‌زنم و قدمی به داخل اتاق غم و غرق در ظلمانی می‌گذارم. همه جا در تاریکی فرو رفته و عجیب هوایش برایم سنگین است. نفس عمیقی درون ریه‌های دود آلودم می‌فرستم و باز هم سینه‌ام بیش از پیش سنگین می‌شود.

کلید برق را که می‌زنم، اتاق را روشنایی در بر می‌گیرد و فقط در جای جای اتاق عکس‌های دختری به چشم می‌خورد.

عکس تکی که موهای بلند بلوطی رنگ با چشم‌های آبی خمارش تضاد جالب بوجود آورده بود.

عکس دو نفره‌ی دیگری  که در آغوش هم به لنز دوربین زل زده‌ایم و با تمام وجود لبخند می‌زنیم.

به هر سمتی که خیره می‌شوم، با عکس و لبخند زیبایت روبه‌رو می‌شوم که این برایم زجرآور است. قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم می‌چکد که با حرص پاک می‌کنم و به خودم نهیب می‌زنم:

داستان کوتاه سراب عشق

– حق نداری دیگه گریه کنی، مرد که گریه نمی‌کنه!

ولی از آن سوی وجدانم داد می‌زند:

– آخه چطور گریه نکنم، امروز سومین سالگرد خیانت عشقمه و الآن هم باید خون از چشم‌هام جاری بشه.

عقل هم از سوی دیگر خودنمایی می‌کند و ابراز نظر می‌کند.

– وقتی عشقت صحرا بهت خیانت کرده، پس چرا تو تا حالا به یادش موندی و هنوز هم دوستش داری؟

احساس هم جوابش را می‌دهد.

– عشق که حرف حالیش نمی‌شه، پس چطور انتظار داری که حرفت رو قبول کنه و از فکرش بیرون بیاد؟

از کشمکش احساس و وجدان و عقلم عصبانی می‌شوم که به یک باره همچون دیوانه‌ها شروع به فریاد می‌کنم و تک تک عکس‌ها را از دیوار جدا می‌کنم و بعد از شکستنشان بر زمین می‌اندازم. چشمم که به تک عکس سر پا مانده روی میز که می‌خورد. با دو قدم بلند و با خشمی که تمام وجودم را فرا گرفته است، خودم را به عکس می‌رسانم و با حرص به دیوار می‌کوبم که صدای شکستن شیشه و قاب عکس طنین انداز می‌شود.

با شکستن آخرین قاب عکس، با صدای بلند شروع به خندیدن می‌کنم. دور خودم می‌چرخم و قهقهه می‌زنم. به جای خالی عکس‌ها روی دیوار و جای خالی عشقم در قلبم که می‌نگرم، اشک‌ها می‌ریزم.

داستان کوتاه سراب عشق

با زانو روی زمین سفت و سخت فرود می‌آیم و با فکر به جدال عشق و منطقم زیر لب زمزمه می‌کنم.

– چشم به قلب شکایت کرد: تو عاشق می‌شوی و من اشک‌ می‌ریزم. قلب هم پاسخ می‌دهد: و تو نگاه می‌کنی و من درد می‌کشم.

آری، داستان عشق من نیز چنین است.

اشک‌هایم را پاک می‌کنم و از زمین برمی‌خیزم و با بی‌حالی از خانه بیرون می‌روم و سوار بر ماشین می‌شوم.

دیوانگی به درجه‌ی آخر رسیده است که باز با نهایت سرعت به سمت پاتوق و جایی که سرآغاز عشقمان است، می‌روم.

نگاهم که با ساعت ماشین می‌خورد، از فرط تعجب چشمانم از حدقه بیرون می‌زند. ساعت یک صبح است و من در این تاریکی شب بیرون زده‌ام و حال ماندن در خانه و در این روز را ندارم. پوزخندی حال خود می‌زنم و در دل می‌گویم که دل کندن اگر آسان بود، فرهاد کوه نمی‌کند، دل می‌کند.

این هم دقیقا وصف حال من دل بسته و عاشق است که دل کندن را نمی‌دانم، اما دیگر خسته شده‌ام و باید قبول کنم که عشقم دیگر برای من نیست و همسر مرد دیگری است.

داستان کوتاه سراب عشق

با حالی زار و خسته از دنیا، از ماشین پیاده می‌شوم و گیتار را از صندق عقب برمی‌دارم و سمت جایگاه همیشگی‌مان راهی می‌شوم.

در اینجا حتی پرنده‌ای هم پر نمی‌زند و من هم با خیال راحت و بدون هیچ ترسی روی زمین خاکی و پر از سنگ می‌نشینم. از اینجا به منظره‌ی شهر خیره می‌شوم که در نقطه‌ای از این عشقم در آغوش گرم و نرم مرد دیگری به خواب رفته است.

با فکر کردن به این موضوع، حالم بیش از پیش خراب می‌شود و نفس‌های تند و کشداری می‌کشم که دچار حمله‌ی عصبی تنگی نفس نشوم.

گیتار را بدست می‌گیرم و انگشت‌هایم را ماهرانه برای نواختن آهنگی بر روی سیم‌ها به حرکت در می‌آورم که در نزدم غمگین‌ترین است.

با هر نتی که از آهنگ می‌نوازم، قطره‌ اشکی هم گونه‌هایم را می‌شوید و خیس می‌کند. به جایی می‌رسم که باید شعری را همراه نواختن آهنگ زمزمه کنم. با صدایی رسا، گیرا، لرزان و گرفته آهنگ دیوار فرزاد فرخ را می‌خوانم.

داستان کوتاه سراب عشق

– عاقبت تقدیر بین ما دو تا دیوار ساخت

از منه آزرده دل دیوانه‌ی بیمار ساخت

عاقبت عشقت مرا رسوای این دنیا کرد

دور شوم از چشم تو من ماندمو یه کوه درد

خاطراتت می‌زند آتش به قلب و جان من

روح من را می‌برد پیش تو ای مهربان من

من هنوزم می‌پرستم چشم زیبای تو را

عشق تو بر من جفا کرد بی‌وفا با من چرا

من غرورم را شکستم تا منو تو ما شویم

از خودم هر بار گذشتم تا ز هم شیدا شویم

من هنوز هم می‌پرستم چشم زیبای تو را

عشق تو بر من جفا کرد بی‌وفا با من چرا

حال که از چشم تو و عشق تو من دور شدم

آن قدر محو تو بودم دگر کور شدم

آن زمانی که نگاهت را به قلبم کاشتم

کاش می‌فهمیدی که عاشقانه دوستت داشتم

کاش می‌شد خاطراتت را فراموش کنم

آتش عشقت را هر لحظه خاموش کنم

آن قدر دیوانه‌وار دور تو می‌چرخیدم

تازه فهمیدم که چقدر بیهوده می‌جنگیدم

من غرورم را شکستم تا من و تو ما شویم

از خودم هر بار گذشتم ز هم شیدا شویم

من هنوز هم می‌پرستم چشم زیبای تو را

عشق تو بر من جفا کرد بی‌وفا با من چرا

داستان کوتاه سراب عشق

آهنگ که تمام می‌شود، سرم را روی گیتار می‌گذارم و هق هق گریه‌ام بلند می‌شود. مدتی که می‌گذرد، دست ظریفی را بر شونه‌ام حس می‌کنم که سرم را بالا می‌گیرم و به آن شخص چشم می‌دوزم که ماتم می‌برد.

عشقم است که با صورتی گرفته و غمگین به من خیره شده است. چند ثانیه‌ای به همدیگر چشم می‌دوزیم که در آخر صحرا چشم‌هایش را می‌بندد و نفس عنیق و طولانی می‌کشد. کمی بعد صدای نازکش به گوشم می‌رسد که از بهت خارج می‌شوم و اسک در چشم‌هایم حلقه می‌زند.

– خوبی؟

همین؟ عشقم تنها این را توانست از من بپرسد؟ مگر آشفتگی و حال خرابم را نمی‌بیند؟ هه! چه انتظار بی‌جایی داری آریا! معلوم است که دیگر خصوصیات اخلاقی و شخصیتی تو را فراموش کرده است.

داستان کوتاه سراب عشق

در حالی که این افکار از گوشه‌ی ذهنم می‌گذرد، پوزخندی هم کنج لبم جای می‌گیرد که نگاه صحرا خیره‌ی پوزخندم می‌شود.

ناباور درون نی نی چشم‌هایم زل می‌زند و چیزی می‌گوید، اما فقط دهانش همچون ماهی باز و بسته می‌شود و هیچ صدایی از گلویش بیرون نمی‌آید. در آخر با هزار زحمت و جون کندنی که شده، با صدای آرامی می‌گوید:

– چرا این همه بی‌رحم شدی و این همه سال خبری از من نگرفتی؟

نیشخندی به حرفش می‌زنم و نگاهم را به تهران غرق در سکوت سوق می‌دهم. بی‌توجه به حرفش از او می‌پرسم:

– تو اینجا چیکار می‌کنی؟

صدای ناراحتش را می‌شنوم که می‌گوید:

داستان کوتاه سراب عشق

– من هر شب به یاد عشقمون اینجا میام.

سرم را به طرفش بر می‌گردانم و طوری درون چشم‌هایش خیره می‌شوم و می‌گویم که مطمئناً تا اعماق وجودش نفوذ می‌کند.

– هه، جالبه! این منم که هر شب اینجا به یاد عشق سوخته‌امون پلاسم و لیترها اشک می‌ریزم، با این حال هیچ وقت تو رو اینجا ندیدمت.

چشم‌هایش لبالب از اشک پر می‌شود و با صدایی لرزان جواب می‌دهد.

– آریا من رو ببخش. می‌دونم که بد کردم و این حق تو نبود، ولی تو من رو ببخش و بیا از اول شروع کنیم.

پوزخندی صداداری می‌زنم و می‌گویم:

– حقا که غمت از تو وفادار بود.

بعد هم ادامه می‌دهم و می‌گویم:

داستان کوتاه سراب عشق

– که این دفعه هم شوهرت مثل من آواره‌ی خیابون‌ها بشه و در به در دنبال جایی بگرده که بتونه مردونه اشک بریزه؟ اول به من خیانت کردی و حالا به شوهرت؟ نه نمی‌تونم این بدی رو در حق کس دیگه‌ای بکنم و این که تو رو ببخشمت.

یکی از دست‌هایش را بر گیتار و دست دیگرش را بر زانویم می‌گذارد و التماسم می‌کند.

– خواهش می‌کنم آریا. می‌دونم که دیگه نمی‌تونی بهم اعتماد بکنی و باهام باشی، ولی حداقل می‌تونی با بخششت از این حس عذاب وجدانی که نسبت به تو دارم رو کم کنی و از بین ببری. التماست می‌کنم آریا، من رو ببخش.

دست‌هایش را برمی‌دارم و گیتار را به دست می‌گیرم و می‌گویم:

داستان کوتاه سراب عشق

– یه سری حرف‌ها رو نمیشه رو در رو بزنم، مجبورم تو این آهنگ حرف‌هام رو بزنم. پس حالا که برگشتی خوب گوش کن، اینا حرف‌های دلمه. هه!

تنها به تکان دادن سرش اکتفا می‌کند و با چشم‌های اشکی‌اش منتظر تک جواب من است که باید از این آهنگ بفهمد و برای همیشه برود.

باز انگشت‌هایم را بر سیم‌های گیتار می‌کشم و به شهر زیر پایم خیره می‌شوم و آهنگ کی به کی میگه بی‌معرفت از محمد رضا عشریه را می‌خوانم.

داستان کوتاه سراب عشق

– مواظب دلم نبودم که این بلا سرش اومد

مالمو سفت نچسبیدم تا رقیبم آخرش اومد

جوونیم رو ازم گرفت، وقتی دست‌های عشقم رو گرف

رفتو تو بغلش آروم گرفت، تو بغلش آروم گرفت

چقدر به هم می‌اومدین به قلبم ضربه‌ی محکمی زدین

ای بابا چی شد یهو بهم زدین، چی شد بهم زدین

حالا برگشتی بعد سه سال، کی به کی میگه بی‌معرفت

کی به کی میگه تو سنگ دلی، کی باید از کی بخواد معذرت

مراقب دلم نبودم که اینجوری شکسته شد

هیچیو لام تا کام نمی‌گم چجوری پیر و خسته شد

خراب شدن آرزوهام خندیدی سفید شدن تار موهام

دیدی غمت چیکار کرده باهام، غمت چیکار کرده باهام

چقدر به هم می‌اومدین به قلبم ضربه‌ی محکمی زدین

ای بابا چی شد یهو بهم زدین، چی شد بهم زدین

حالا برگشتی بعد سه سال، روت میشه جر و بحث می‌کنی

روت میشه می‌گیری دست پیش، باز داری رومو کم می‌کنی

حالا برگشتی بعد سه سال، کی به کی میگه بی‌معرفت

کی به کی میگه بی‌رحم نباش، کی باید از کی بخواد معذرت

داستان کوتاه سراب عشق

آهنگ که تمام می‌شود از جایم برمی‌خیزم و به عشق اولین و آخرینم می‌گویم:

– به قول اون دیالوگ معروف که می‌گفت من امشب سخت‌ترین کار دنیا رو انجام دادم، بخشیدمت. نه برای اینکه لایقه بخشش باشی نه، فقط برای این که خودم آروم بگیرم. آره بخشیدمت!

از پیش روی صحرا می‌گذرم و برای همیشه می‌روم و خاطرات تلخ و زهرآگین را به دست فراموشی می‌سپارم.

 

پایان

به فلم: ع.حیدرنیا(ترگل)

 

 

و در آخر از پدر و مادر عزیزم نهایت تشکر و سپاس را دارم که در این زمینه همراه و مشوق اصلی من تا به اینجا بوده‌اند. از شما دوستان و عزیزان گل هم سپاس گزارم که این نویسنده‌ی نو پا را همراهی کردید. امیدوارم که این داستان کوتاه را دوست داشته باشید و برای همیشه ملکه‌ی ذهنتان شود.

یا علی!

 



Source link